نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن ». رفت. و «پیامبر» بازگشت!

آخرین مطالب

خدای اتفاقات کاملا تصادفی

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۸ ق.ظ

درحالی که بارغمم را تریلی نمی کشد و  سینه ام سخت سنگین نگفتن است!
راه می افتم به سمت دانشگاه احتمالا جدیدم در غرب تهران...از استاد احتمالا جدیدم (پذیرشم هنوز قطعی نیست-به احتمال 70 درصد است!)
اجازه گرفته ام که در جلسه هفتگی شان شرکت کنم.

می بینم گرسنه ام  از دم در دانشکاه برمیگردم  سمت رستوران دانشگاه
پنیربرگری می گیرم که نیم پخته است و مشغول میشوم که جمله ی انتهای فیش غذا مفتونم می کند

«سوفی هیچ خواسته ای برای خود ندارد»

میگویم اتفاقی ست...کسی چه میداند چه تعداد جمله متنوع ذیل این فیش ها مینویسند که حالا در این شرایط و این حال این یکی به تو افتاده!
بگذریم که واقعا موعظه اش به جانم می نشیند!

........................................................................

راه می افتم و 15 دقیقه بعد پیاده خودم را رسانده ام به ایستگاه مترو
به مترویی که دم پایم میرود نمی رسم و مینشینم منتظر...گوشی را در می آورم که پیامرسان چک کنم! یادم می آید که بسته اینترنتی ندارم..منصرف میشوم...گوشی را برمیگردانم به جیب و دوباره منتظر می مانم..یک هو انگار که کک به تنبانم افتاده باشد، گوشی را در می آورم و داده گوشی را روشن می کنم که بی خیال مال دنیا و شارژ اعتباری!

میروم در پیامرسان ها و هی بین این و آن می چرخم که دو نشانک (نوتیف) جیمیل می آید...
در بالای کرکره اندروید اولی معلوم است که یکی از همین تبلیغاتی های ایمیل دانشگاه ست...

بی خیال میشوم و دوباره مشغول پیامرسان ها که باز اتفاقی جیمیل را هم باز میکنم و نامه دومی را می بینم!
استاد جدیدم ایمیل زده که کسالت دارد و جلسه هفتگی برگزار نمیشود...عجبا که یادش به من هم بوده و یک ایمیل جداگانه به من زده!
از دم مترویی که رسیده برمیگردم و دارم فکر می کنم که چه اتفاقی ایمیل ش را دیدم وگرنه لااقل ساعتی تا آن سر شهر مسیر پیموده بودم!

دارم در زیرگذر مترو قدم میرنم و همینطور در ذهنم دلم میگوید که ای کاش اتفاقی دوستی بود که ذهنم را بچرخانم از غمم!

.............................................................................................................

مهدی لبخند به لب، انگار که شکارش را صید کرده باشد مرا می گیرد که وایستا مرد! سر به زیر کجا تند تند می روی!

می خندم...بهش میگویم شکر خدای اتفاقات کاملا تصادفی

ایمیل استاد را نشانش میدهم و او هم می گوید که 10 دقیقه پیش کارش تمام شده بود و اتفاقی 10 دقیقه معطل کسی شده! اتفاقی

از اذان ظهر تا ساعت 3 اختلاط میکنیم از هر دری  و من رفیقی یافته ام که غمم نداند و راحت میتوانم با او بدون غم حرف بزنم!

...........................................................................................................

خیلی اتفاقی خوابیده ام زیر آسمانت بالای پشت بام خوابگاه هفت طبقه!

ماه زل زده به من و من که ابوحمزه نوش می کنم با تو....میشنوی که خیلی اتفاقی دارم صدایت می کنم خدای اتفاقات تصادفی!

نوشته دیشبم در سررسید هنوز می سوزد، شعله ور است، کلماتش با خودشان غم دارند، می بینی و اقدام نمی کنی! مهربانترین!

..........................................................................................................

 و جگرگوشه ای در قتلگاه فرموده بود : « رض برضائک، مطیعا لامرک، لامعبود سواک...

..........................................................................................................


پ ن : میدانید که شرمنده ام که غم انگیز نوشت است!

پ ن2: با مادر دعوا کردم...خیلی ملایم، خیلی مودبانه، خیلی جدی!

25 درصد او مقصر بود و 75 درصد خودم. کسی نیست سر من داد بزند غیر خودم!

چه آنکه کلمات در نوشته دیشب سررسید همچنان داد میکشند برسرم


پ ن3: امید دارم چه بسیار...آنقدر که انگار روی معدنش نشسته باشم و تمام نشود

 پ ن4: وسط این هیری ویری که موج غم میزند و هزار کار بر سرم ریخته، کتاب رهش را دست گرفته ام و عین هوولو می بلعم!

یاد ایام جواانی و کتابخوانی های هفته ای 100 ص به خیر!

چکله

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ق.ظ
احساسم شبیه لحظه ای بود که چکله ی* روی زخم را میکنی!
سخت، نسبتا دردناک، شاید کمی لذت بخش
بیش تر حسم این بود که خب خداروشکر تموم شد....

اکنون بازمانده منم و یک زخم کاری قدیمی از قبل!


پ ن: مرا چاره ای جز مبهم نویسی نیست، ببخشایید
مثلا  اگر بخواهم، شرح ماوقع بدهم، شیرین هزار خط متن می طلبد!
یک ماه را که نمی توان در یک پست ریخت! می توان؟!
...............................................................................................................................

*چکله : به زبان محلی مان، قسمت خشک شده ی پوشاننده ی زخم «خون لخته شده خشک شده» که کمی هم می خارد!

شکوه

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۵ ب.ظ

لحظاتی از دیروز عصر آنچنان غرق فکر شده بودم که کاملا دست به سرم میردید بالابودن دمای مغزم را احساس می کردید.

بی شوخی

دچار Over Thinking شده ام

..................................................

الحمدلک که چنین صحنه آرایی!

دلم می خواست عرش ملکوتی ت را به لرزه در می آوردم

که این همه سناریو نیاز نسیت...انا معترف بربوبیتک

من معترفم به حضور تو در زندگی ام!


شیرچشید موسی از مادر خویش ناشتا

گفت که مادرت منم روی به دایگان مکن!


من ناشتا از تو شیر چشیده و به ندای "لست ربکم" تو بلی گفته ام

از چه می آزمایی؟!

باد شرطه

چهارشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۸ ب.ظ

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

باد شرطه :باد موافق
و شکر آنچنان که تو باد موافق را می فرستی و بادبان خسته ما را به جان می داری...

و شکر که حامی متوکلانی (پاروئیانی!)

و شکر آنچنان که تو شایسته ی آنی


مسجد دانشگاه احتمالا جدیدم برای دکتری!

رفتم نماز شکر خواندم و سجده کردم
و گفتم چنان که تو می پسندی رواست...

باقی همه بی بهانه اند...بهانه زیستن تویی

فرقه پاروئیه

دوشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۰ ق.ظ

پرسید از کدام فرقه ای؟
گفتم: فرقه پاروئیه
پارو نمیزنیم تا ببینیم خدا باد موافق را از کدام سمت می فرستد!

نشسته در قایق زندگی بادبان کشیده ایم برای دکتری خواندن و ازدواج و کار!

خطاب آمد که جملگی به این فرقه شوید!

................................................................

پ ن: چنان در سیلاب حوادث دست و پا میزنم که تو گویی جهان آرام نشاید.

پ ن2: در روایت است که چون بنده را تا سه ماه آینده زنده و سالم یافتید...میتوانید از من به عنوان سنگ زیرین آسیاب استفاده کنید.

همه ی مسیرهای زندگی را موازی دارم جلو میبرم...کی این بالن سنگینن به یکجا به زمین بخورد خدا می داند.

 پ ن3: شرمنده ام که این چند وقت نبوده ام و نظری نداده ام حتی...صرفا فرصت نظاره کردن پست هایتان و تحسین قلبی بود.

پ ن 4: اخیرا به توصیه استادم شروع کردم به خواندن منطق الطیر عطار نیشابوری...کتابی است بیش تر عرفانی داستانی

به صفحه ی 5 نرسیده بودیم که عطار آب دیده مان را به نیکی ستاند!اوصیکم به

پ ن5: مسئولیت رسم الخط نویسنده با احوالات پریشان خودش است و بیان بی تقصیر است.

کسی که کار جهان لنگ میزند بی او

دوشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۰ ق.ظ

در یک خانه بسیار زیبا  و نقلی در غربی ترین بخش طهران ساعاتی سپری شد که در شرح نگنجد و در وصف نیاید.

در خانه ی مردی که از من ۱۲ سال بزرگتر بود و سه فرزند داشت و همسر و حانواده اش در سفر بودند افطار کردیم (من و دوستم)

و در خانه ایشان که شاید این سومین دیدارمان بود سه ساعت تمام درمورد ازدواج مشورت گرفتم! و چه اسرار  که نگفتیم!

................................

از همه ی زیبایی های خانه که بگذرم در گوشه ای تابلویی مرا مفتون خودش نمود

نوشته بود:

کسی که کار جهان لنگ می‌زند بی او/

 فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است

در ذهنم به زن و مرد این خانه صدها درود فرستادم!

........

پ ن: ایشان استاد دوستم بود که باهم روابط بسیار صمیمی دارند و حالا من هم اندک اندک مجذوب این استاد شدم

عین یک برادر ۱۲ سال بزرگتر مشورتی دادند که به یاری ام‌آمد. 

شکر

مرثیه

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۴ ق.ظ

اول‌)

اکنون که روز آخر ۲۴ سالگی است...مرثیه ای بخوان پیرمرد
فردا دیر است..معلوم نیست مانده ای یا رفته ای!


ثانی)

در مترو فردوسی آقایی حدودا ۴۰ ساله از کنارم گذر کرد و بی مقدمه و حرف پس و پیش گفت:

تو هم پیر میشی ۱۰ سال دیگه تو هم داغون میشی  نترس!

لبخند بود و طوفان افکار به من جاری شد.


پ ن: نام سال را اول سال میگذارند من اعلام نکرده بودم.

امسال را سال «امید و انتظار-همت و اقتدار» نامگذاری می کنم!

امید به جهت امید برای ازدواج و انتظار به جهت احتمالا برآورده نشدن امید!

همت و اقتدار هم صرفا روایت خوش بینانه ای است از موقعیت های کاری پیش رو
البت باتوجه سه ماهه اول سالی که گذشت میتوانم بگویم اقتدار را حذف کنیم بهتر است!


تکه قلبی در صعده

دوشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۵۲ ق.ظ
دوستانی دارم از یمن-لبنان-پاکستان و اخیرا از کنگو!
غالبا در دانشگاه آشنا شده ایم. بورس هستند این جا و از دولت شان تامین مالی میشوند برای تحصیل در ایران.
سه رفیق یمنی دارم
یکی شان دوسال قبل اوایل تابستان که هنوز ابتدای جنگ بود برگشت یمن که خانواده را ببیند و ازدواج کند و برگردد برای ادامه درس
شبی که از خوابگاه می رفت فقط یک کوله پشتی با خودش میبرد(اجازه نمیدادند چمدان ببرد به خاطر جنگ و هواپیماسواری دومقصده از تهران به عمان و از عمان به صنعا)
وسایل ش را در انبار خوابگاه گذاشتیم و بدرقه اش کردم..تنهای تنهای تنها ...سوار تاکسی که شد تکه ای از جان من را هم با خود به یمن برد
اصلتا اهل صعده بود...به گمانم روزی باید به صعده بروم برای یافتن آن تکه از قلبم اگر تا آنروز شهید نشده باشد (برادر کوچکترش در جبهه یمن دوسال پیش به شهدا پیوست)
زمانی که در یمن بود ارتباط داشتیم هنوز و گاهی صحبت میکردیم...یادم هست که پیام داده بودم کجایی؟
و با تاخیر نوشته بود: (سلام برادر-الان خانه ام جبهه بودم. دوهفته دیگر عروسی ام هست)
قرار بود آخر تابستان بیایید که راه های هوایی مسدود شد و جنگ شدت گرفت و دیگر هیچ هواپیمایی از صنعا نمیپرید
امین ماند در یمن و من این جا.....جبهه رفتنش بیش تر شد و ارتباط ما با واتس اپ تقریبا قطع شد و شماره اش عوض شد و من ماندم و تکه از از قلبم که در صعده است احتمالا یا قرضه تهم یا شاید امشب در الحدیده...کسی چه می داند؟
امشب پیام دادم به دوستان یمنی ام در ایران که همچنان مشغول تحصیل اند (هم کلاسی های امین)...این مکالمات من است

امشب از چهار جهت حمله کرده اند به یمن که محاصره دریایی را تکمیل کنند...هدفشان شهر ساحلی الحدیده است+
مجاهدان مقاومت کرده اند ولی به دعا نیاز است دوستان.....اگر امکانش هست حمد بخوانید برای سلامتی رزمندگان
..................................................
دیروز که از ترمینال جنوب می آمدم یکنفر از من آدرس پرسید که دوست شدیم و مسیر مترو را باهم آمدیم
از قضا اصالتا اهل کنگو بود و دانشجوی جامعه المصطفی
من نمیدانستم حتی کنگو کجای قاره آفریقاست..شمال یا جنوب یا مرکز..اما معاشرت مان بابرکت بود
یک حس غریبی به من میگوید با سفیر ۱۰ سال آینده کنگو در ایران دوست شدم (اقدام کرده بود برا ی جذب در سفارتشان برای پساتحصیل)
از قضا هردو مشغول نوشتن پایان نامه بودیم! (درد مشترک)

ساده ترین راه حل را پیدا کنیم!

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۱ ب.ظ
غالب کارها را سریع انجام میدهم... مثبت آن که تند و تیزم! و منفی آن که گاهی اشتباه می شود در سرعت بالا!

جدی ترین بی دقتی که در اثر سرعت انجام داده ام این است که پیامکی را که راجع به یک نفر هست و باید برای کس دیگری بفرستم به خودش می فرستم که گند می خورد به ماجرا!!!!!!  مثلا قرار است راجع به عارف مرادی، به امین(رفیقم)خبری بدهم! اشتباها پیامک خبر را که از قضا ادبیات بسیار خاصی دارد به خود عارف مرادی می فرستم!
وای.....نمی دانید که چه قدر فضاحت بار است!!! باورکردنی نیست!
امروز برای دومین بار این اشتباه مهلک را انجام دادم و داشت کار بیخ پیدا می کرد که خدا رحم کرد و گیرنده پیام را جور دیگری برداشت کرد که خطری نداشت! (پیام راجع به مسئول تجاری سازی شرکت بود که اشتباها به خودش فرستادم همین قدر فضاحت بار)
بعد از خطر که رفع شد، سجده شکر کردم( بی شوخی) و نشستم گوشه ای به فکر که چه کنم!
باطری گوشی های قدیمی را که سریع در می آوردی، گوشی خاموش می شد و پیام ارسال نمیشد و قابل پاک کردن بود در نبود سیم کارت! اما این گوشی های هوشمند باطری شان قابل جداسازی نیست! از قضا راه حل ساده ای که یافتم و تست هم کردم این بود که سریع گوشی را در حالت پرواز بگذرام و بعد پیام را پاک کنم...به همین سادگی!

سیاست

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ق.ظ

سیاست صبح آن روز زمستانی 88 برایم مهم شد که دیدم جان آدم ها به آن وابسته است +
این پست هم به بهانه ی پست یکی از دوستان است +

دوشنبه سفارتشان را در قدس شریف افتتاح کرده اند و 56 نفر را در مرز غره کشتند!

اندوه عمیقی سر دلم را گرفته بود که چنین ساکت نشسته باشیم و هر چه خواستند بکنند.

آنچه نجاتم داد، امید سرشار این فیلم موبایلی کوتاه بود وسط درگیری در مرز +...

که دورنیست زمان آزادی انشالله 

از قضا امروز صبح در میدان فلسطین تهران چشمم به این روزشمار گرفت که براساس پیش بینی 25 سال است
8090 روز دقیقا!....چه بسا زودتر اگر همت کنیم.


پ ن: امروز فرموده بودند که آزادی فلسطین سنت الهی است و من چشم به راه این سنت!
و فرموده بودند پیش از این که فلسطین کلید رمزآلود فرج است و من چشم به راه ااین کلید!

پ ن: عکس امروز نیست.