نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن ». رفت. و «پیامبر» بازگشت!

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۲/۱۶
    لج

ساده ترین راه حل را پیدا کنیم!

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۱ ب.ظ
غالب کارها را سریع انجام میدهم... مثبت آن که تند و تیزم! و منفی آن که گاهی اشتباه می شود در سرعت بالا!

جدی ترین بی دقتی که در اثر سرعت انجام داده ام این است که پیامکی را که راجع به یک نفر هست و باید برای کس دیگری بفرستم به خودش می فرستم که گند می خورد به ماجرا!!!!!!  مثلا قرار است راجع به عارف مرادی، به امین(رفیقم)خبری بدهم! اشتباها پیامک خبر را که از قضا ادبیات بسیار خاصی دارد به خود عارف مرادی می فرستم!
وای.....نمی دانید که چه قدر فضاحت بار است!!! باورکردنی نیست!
امروز برای دومین بار این اشتباه مهلک را انجام دادم و داشت کار بیخ پیدا می کرد که خدا رحم کرد و گیرنده پیام را جور دیگری برداشت کرد که خطری نداشت! (پیام راجع به مسئول تجاری سازی شرکت بود که اشتباها به خودش فرستادم همین قدر فضاحت بار)
بعد از خطر که رفع شد، سجده شکر کردم( بی شوخی) و نشستم گوشه ای به فکر که چه کنم!
باطری گوشی های قدیمی را که سریع در می آوردی، گوشی خاموش می شد و پیام ارسال نمیشد و قابل پاک کردن بود در نبود سیم کارت! اما این گوشی های هوشمند باطری شان قابل جداسازی نیست! از قضا راه حل ساده ای که یافتم و تست هم کردم این بود که سریع گوشی را در حالت پرواز بگذرام و بعد پیام را پاک کنم...به همین سادگی!

سیاست

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ق.ظ

سیاست صبح آن روز زمستانی 88 برایم مهم شد که دیدم جان آدم ها به آن وابسته است +
این پست هم به بهانه ی پست یکی از دوستان است +

دوشنبه سفارتشان را در قدس شریف افتتاح کرده اند و 56 نفر را در مرز غره کشتند!

اندوه عمیقی سر دلم را گرفته بود که چنین ساکت نشسته باشیم و هر چه خواستند بکنند.

آنچه نجاتم داد، امید سرشار این فیلم موبایلی کوتاه بود وسط درگیری در مرز +...

که دورنیست زمان آزادی انشالله 

از قضا امروز صبح در میدان فلسطین تهران چشمم به این روزشمار گرفت که براساس پیش بینی 25 سال است
8090 روز دقیقا!....چه بسا زودتر اگر همت کنیم.


پ ن: امروز فرموده بودند که آزادی فلسطین سنت الهی است و من چشم به راه این سنت!
و فرموده بودند پیش از این که فلسطین کلید رمزآلود فرج است و من چشم به راه ااین کلید!

پ ن: عکس امروز نیست.

" همش دنیاست"

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۲۱ ب.ظ
پیش نوشت: طولانی شد...ببخشید ولی می ارزد..سه بار خواندم که کوتاهش کنم دلم نیامد :)

"همش دنیاست"...یعنی همین است..دو وجه این نوشته نشانه دنیاست و تو که مثل یک ماهی بیرون آب دست و پا میزنی و خیال میکنی اگر بیابی آرام میشوی و می یابی و آنقدرها هم آرام نمی شوی از وجوه همین دنیاست (چه اگر آب ازدواج باشد یا تجارت پر سود باشد یا هرآروزیی و ماهی تو باشی که بیرون افتاده ای فرزند آدم )
........................................وجه اول.......................................................
شبیه مبارزان فلسطینی که جمعه به جمعه ؛ تظاهرات برگزار می کنند 
جمعه ها در دلم برای مساله لاینحل و فرسایشی ازدواج تظاهرات برگزار می شود
یک چهارمش به کلام می آید در برخورد با پدر و مادرم و سه چهارمش را فرو میخورم
این جمعه مثلا جمعه خشم فروخورده بود!
اینگونه است که هر چه زمزمه می کنم که " بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب/من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم"
افاقه نمی کند و از حجم غم نمی کاهد...از قضا که حتی دست و دلم به مناجات هم نمیردود، طرفه در آخر شعبان!دلم می خواهد که ناسرا بگویم و هرکسی را که شاید مقصر باشد مقصر بدانم از جمله خودم. دلم بی تابی میخواهد و بی تابی می کند به سان مرغ دام افتاداه ای که دیر فهمیده باید از دام رهید!
...........
از نمایشگاه کتاب، چند کتاب آخر کنکوری برای خواهر خریده بودم که باید زووتر به دستش می رسید، این هفته به خلاف حدود ۸۰ هفته گذشته!!! که آخر هفته ها را همیشه شهرستان میرفم؛ تهران مانده ام. برای تولد مادر، کتاب خریدم و عطر که کادو کردم و برای پدر هم کتابی که ماه قبل تقاضا کرده بود.همه را بسته بندی کردم و در راه آهن سپردم به رفیقی که تا شهرمان مسافر بود بلکم پدر بستاند از او. 
کاغذ کوچک شعری در میانه ی کتاب پدر گذاشتم با این مضمون که البته قبل از فرستادن برداشتم ش!

"سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدارا همدمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
سخت روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در بحر صبر از بهر آن شاه چگل
شاه تر کان فارغ است از حال ما کو رستمی"

می پرسید چرا نفرستادم؟می گویم نمی دانم....فروخوردم! باور نمی کنید به همین سادگی، غم کمتر پخش می شود و بیش تر فرومیرود در جانم.
......
چه کسی باور می کند که جوانی نماز عصرش را در خوابگاه اشتباه بخواند و بعد در راه اهن به یاد آورد که نماز نخوانده، بعد در راه آهن وضو بسازد ولی باز یادش برود که نماز نخوانده!!! و سوار مترو شود و بعد در ایستگاه مترویی خلوت، در غرب تهران به یادآورد و پیاده شود
و در خلوت ترین حالت یک نمازخانه کوچک در مترو نماز عصر و اندکی مناجات بخواند
و بعد بالای مترو، قبر گمنام شهیدانی را زیارت کند!...باورنکنید ...باورش برای من هم سخت است...انگار صحنه آرایی نشسته و چه زیبا سناریو می نویسد برای ما!

........................................وجه دوم.......................................................
من و مهدی در بالای کوه ایم و من از تماشای ابرهای در حال بارش و ستون های باران معلق در هوا حیرت کرده ام..هی عکس میگیرم که تحیرم را برای همیشه ثبت کنم. ابرهای تصویر به ما می رسند و نیم ساعت تمام زیر باران خیس خیس می شویم و من به قدر یک ماه کامل انرژی می گیرم! واقعا به این فکر میکنم که خدا دارد بازی ام می دهد...نه ببخشید جسارتا خدا دارد صحنه گردانیمان می کند یعنی می آزمایدمان و چه سناریوهای جالبی که ننوشته...
ازدواج می خواهی و بی تابی می کنی..صبر کن! او الان نمی خواهد! ای امان
ای امان از بارش رحمتت که جای گلایه نمی گذارد...
چه کند کمترین بنده که جای شکایت هم نمی گذاری...ولی انصافا گلایه مندیم ها...

لج

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۱۹ ب.ظ
تو : نمی آیی بریم نمایشگاه کتاب باهم، دیدار تازه کنیم.
من: چه کنم که بسته پایم!
تو: داری میکشی خودتو یعنی ها !!
من: نه حالا،
 زندگی تحت فشار و کوشش هم حال میده
دیشب خوابم می اومد نباید می خوابیدم، 
الان می تونم بخوابم، خوابم لج کرده!  :)

سرشوق

يكشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۱۷ ب.ظ

سرشوق آمدم!
سرشوق....

سرشوق چیزی است شبیه سرذوق
کمی معنوی تر...کمی والاتر

جایی خوانده بودم اگر میخواهی دلگیری های اندک امانت را نگیرد!
دلخوشی های اندک را خیلی جدی نگیر!

جایی خوانده بودم...که سرخوشی اگر اثر تنوع باشد و در پوسته روزمره زندگی...شادی واقعی نیست..

شادی واقعی آن است که از درون شاد باشی....و غرفه باشی از درون...نه به تصنع لبخند بزنی و ادا در بیاوری و ماحصل ادابازی دنیایی و شوخی لغتی ات فقط یک لبخند مصنوعی باشد...درست مثل نفس مصنوعی! همان قدر که حیات در نفس مصنوعی هست..همان قدر زندگی در لبخند مصنوعی هم نهفته است..درست به همان اندکی


اما من امروز سرشوق آمدم...می پرسید چرا؟ می گویم : گفتن نشاید...
اجالتا مناجات کرده ام با خدایم 
و هوای تازه نوشیده ام....و بریده ام از پوسته روزمرگی ...

صبح با خودم فکر میکردم...
از سرشوق اگر دست به زمین بگذارم و هلش بدهم! زمین از مدار خارج شود

به همین تخیل و توصیف! قسم که شوق امروز من تصنعی نبود!


الهی نصیب تان!

........................................................................................................

مولا-نا مولانا !! یک شعر معروفی دارد که از قضا جناب چاوشی هم آن را خوانده


دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن

چون خمشان بی گنه روی به آسمان نکن

                     *******

شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم روی به دایگان مکن


                    ..........................
من جایی نخوانده ام..این برداشت از خودم است!شاید هم غلط!

ولی این بیت آخر می گوید که مثل نیاز آدم به خدا مثل کودکی موسی است که اولین بار ناشتا از مادر شیر خورد و به او گفته شد که روی به دایگان مکن...فرزند آدم!

..................................................................................................................................

عکس تزیینی نیست! واقعی ست...هفته پیش در جنوب یکی از کویرهای مرکزی کشور ستاندم!

غار

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۸ ب.ظ

تو: هنوز در این غار نقاشی می کشی مرد؟
من: نوشتن در غار هیچ وقت از مد نمی افته پیرمرد!

همین قدر صریح
همین قدر کنایه طور!


واژه نامه:
غار: وبلاگ: رسانه ای نسبتا منسوخ در عهد لایو اینستا و فیو توئیتر و ویو تلگرام :)

دسکتاپ

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۳۳ ب.ظ

استاد: چرا عکس دسکتاپ همه ی کامپیوترهایت (لپ تاپ و کامپیوتر آزمایشگاه)را کوه گذاشته ای؟
من: دلم برای کوه رفتن تنگ شده است و باید تا آخر هفته صبر کنم!

ننوشتن و فوران کردن !

يكشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۱۶ ق.ظ

آنقدر که حرف نزده ام و ننوشته ام ، از نوشتن می مانم....
کلمه می نویسم ...بلکم جمله شود
تصویر می نویسم بلکم توصیف شود.. 
نگاه می کنم...احساساتم فوران کرده و پست وبلاگ آغشته شده به حالات و روحیاتم چه بسیار


الاول)  تئاتر
هفته ی پیش به دعوت و تخفیف یک نهاد دانشگاهی طور رفتم و در سالن اصلی تئاتر شهر تئاتر دیدم
هملت و دن کیشوت....
اجراها خوب بود...دیالگ های شکسپیر عالی...اما من تمام مدت نمایش دلم به هوای دیگری بود....

از پشت شیشه عینک زل زده بودم به نقطه ای نامعلوم وسط صحنه نمایش و اگرچه تئاتر میدیدم و نمایش نوش می کردم
دلم به هوایی دگر بود....چنان که قبلا از قول مولا-نا مولانا نوشته بودم اینجا:
هر کسکی را کسکی، هر جگری را هوسی

لیک کجا تا به کجا من به هوایی دگرم


الثانی) کنکور

رتبه زیاد جالب نبود...طرفه آنکه انتظاری هم نبود
(گرایش دیگری غیر از گرایش خودم امتحان داده بودم و فقط 6 روز خوانده بودم)
شکر ایزد که شاگرد اولی دارم و مدارک بدون آزمون فرستاده ام!
می پرسی: چه می کنی؟
می گویم: بادبان ها را کشیده ام، منتظر باد خداوندگاری ام تا جهت دهد زندگی را...



الثالث)صبح دم

در حالی که دیشب را 1 نیمه شب خفته بودم..4 از خواب برخواسته ام...آرام آرام آرام،
طوری که هیچکس از اعضای خانه بیدار نشود تماس گرفته ام با آژانس و نیمه شب در وحدت مطلق،
نشسته ام کنار راننده آژانس و  ترمینال و دوباره مسافر هر هفته ی این مسیر تا پایتخت شده ام...
البت این ها همه تکراریست الا هوایی دیگر
نشسته ام در آژانس کنار راننده و در خلوت ترین حالت شهر ماشین خیابان را متر می کند و پیش می رود، من از خودم می پرسم؟ برای چه هجرت می کنی هرهفته؟ برای لقمه ای نان، برای کمی آب گوراتر و  دکتر و مهندس تر!....

پاسخ این است:

علیک صمدت من ارضی و قطعت البلاد رجا رحمتک

به سوی تو از زمینم(خانه ام) هجرت کرده ام و به امید رحمت تو راه پیموده ام....
می پرسم به همین غلظت: باور کنم یعنی؟
می گویی : نه



 الرابع)کار

باید سراغ کار جدیدی بروم؟ شاید
دارم اخراج میشوم؟ نه صد البته که نه...صرفا طرح به نتیجه نرسیده و ترجیح میدهم در تمام شکست اش سهیم نباشم!
می شود سهیم نباشم؟ خیر! کاری را که خودم به عهده گرفتم، شکست ش هم به عهده ام است!
دوستی دارم که جملات قصار می گوید، اخیرا فرموده بود: «شکست هنر مردان خداست!»


الخامس) ازدواج

خدایا خالصانه می گویم....

ازدواج را نمی خاهم که طبیعتم را طبیعی کنم...والاتر از این ها می طلبم...تو آگاهی..
از چه دریع می کنی؟!
(طبیعت: غریزه، آنجه طبیعی باشد، جسمی)



السادس) و از دارایی ها خانه مادربزرگ است...چنان که از مادیات درخت شاه توت دارد
و از معنویات این تصویر ذیل!


از امیدواری ها: ریشه زدن بدون خاک!

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ب.ظ

دو سه بار در دو سه روز گذشته آمده ام اینجا و هی سعی می می کنم با دهان بسته جملاتی بنویسم و  غمم را تقسیم کنم
باز به خودم میگویم چه کاری است که بخواهی غم پخش کنی به خوانندگان!
سر آخر امروز خواستم اندکی برایتان ملایم بنویسم
طوری که اگر از خواندن فارغ شدید...نگویید شرم باد این جوان را :)

........................................................
ازدواج اگر بخواهی کمی عاقلانه باشد...سخت است..دردسر دارد
اگر گزینه ات را انتخاب کرده ای شاید کمی راحت تر ولی اگر نه کمی سخت تر
دوستان راحت دوست میگیریند!!...و راحت می گردند! و راحت ....!
(دوستان منظور اطرافیان است...هرجا.....دانشگاه-خوابگاه-شهر-....)

ولی تو اگر چارچوب های زندگی خودت را داری و رعایت میکنی سخت است.
وقتی جمعی به هم مشغول اند یعنی به قول مولوی (هر کسکی را کسکی و هر جگری را هوسی)
و تو این میان با آنکه بیش از آن ها خوش صحبتی و بیش از آن ها توانایی ولی ....دم بر نمی آوری ولی رد می کنی!  سخت است....
چرا؟
تو میخواهی ازدواج کنی... و تمام همت ات آن است که عادی نباشی مثل دوستان و  دوستانِِ دوستان!
قدم برمیداری .. و قدم برمی داری و نمی فهمند و می فهمی که نمی فهمند...سخت است.
دعوا می کنی...سر و سنگین می شوی..حتی با خودت قهر میکنی... امیدوار نمی مانی و غصه می خوری....سخت است
و از همه سخت تر این آخری
یعنی امیدوار نماندن....خیلی که ناامید میشوم هی این شعر شهریار را زمزمه میکنم که

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن

هی بخواهیم و ز گردون نتوانیم که چه؟

کشتی را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه


در حالی که از عصر دیروز بسی ناامید بودم...و بسی غم داشتم و بسی سکوت کردم

دیشبم را تک گل یاسی که از شاخه جدا شده بود ساخت...مگر میتوان امیدوار نبود....

.......................................................................................................................................................

جدا شده بود از شاخه اش...از ریشه اش.... از خاک
و به گمان من لااقل یک هفته بود که جدا مانده بود ...بی هیچ اتصالی و بی هیچ امیدی

روی پله که دیدمش انگار خودم را دیده باشم...برش داشتم و به آب رساندمش

و بعد همین طور خیره خیره نگاهش کردم....انگار که خودم را نگاه کنم

و هی با خودم تکرار کردم مگر میتوان امیدوار نبود....

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است ...با نور

........................................................................................................................

دعا بفرمایید

نشسته ام عین بچه ها و دارم لیست میکنم هر تدبیری که به ذهنم می رسد...راهی خواهم ساخت انشالله و بیش تر و فقط از تو خواهم خواست...معبودا!

.......................................................

پ ن: بالا و کنارنویس وبلاگ به روزرسانی شد!

پ ن: از نظرات خصوصی دوستم:

و درود خدا بر او فرمود: "به آنچه امید نداری امیدوار تر باش از آنچه که بدان امید داری"

پ ن: دوستان حالا که این نوشته را دارم به پایان میبرم دارم میخندم و امیدوارم ...

که  ملای رومی گفته بود.....

برهمگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب

من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم




قفس

يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۳۴ ق.ظ

هیچ شنیدستی که مرغی اسیر قفس را بردارد و با خود ببرد!

سید مرتضی آوینی