نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن ». رفت. و «پیامبر» بازگشت!

آخرین مطالب
کلمات معانی دارند و سرگذشت‌هایی!
..................................................................................................
1
دوسال پیش در مسیر نجف-کربلا از محمد پرسیدم که "زحف" یعنی چه؟ نمی دانست
پاپی شدیم که کسی را پیدا کنیم و بپرسیم...در کاروان رفیقی بود از اعراب خوزستان که فارسی و عربی هردو می‌دانست
یافتیمش و پرسیدم"زحف" یعنی چه؟ گفت: یعنی خزیدن ، با چهار دست و پا راه رفتن مثل راه رفتن بچه‌ها که به سختی می‌خزند
پرسید: کجا دیدی؟ گفتم: پشت کوله اش نوشته بود:"زحفا الیک یا حسین"
هردو اشک ریختیم و تا خود کربلا ورد زبان من ومحمد بود: "زحفا الیک یا حسین"
که بدون پا و با خزیدن هم که شده به سوی تو می آییم...یه سویت یا حسین
"زحفا"

.................................................................................................
2
شب تا دیروقت دانشگاه می‌ماندم و آخرشب تنها از آزمایشگاه راهی می‌شدم،
ساعت 10 شب تازه هیئت دانشگاه هنر (در نزدیکی دانشگاه ما و در مسیرم) شروع می‌شد
من شام نخورده و نیمه جان خودم را به هیئت دانشگاه هنر می رساندم
داخل می رفتم، یک استکان کمر باریک چای می نوشیدم و اندکی خرمای سسی
(خرمایی که ارده برروی آن ریخته باشند +)
گاهی توقفی میکردم و بیش تر اوقات از آن مراسم دوست داشتنی همین خرما و یک ذکر یاحسین نصیبم می شد
آن شب در حین نوشیدن چای مداح مراسم شعری را می خواند
از همه ی شعر یک بیت اش را و از آن بیت یک مصرعش را شنیدم
از مصرع چیزی در خاطرم نیست جز واژه "بوریا"
فکری شدم که بوریا یعنی چه؟ گوشی را در آوردم و جست و جو کردم
پاسخ این بود:
"حصیر، حصیری که از نی شکافته می‌بافند"
ناخودآگاه از "بوریا" مصرع را و از مصرع بیت را و از بیت شعر را و از شعر لحظه هایی را خواندم!

"نقل است که چون سه روز از عاشورا گذشت، بنی اسد که روستاییانی نزدیک کربلا بودند،خود را به کربلا رساندند
و با کمک امام سجاد به دفن شهدای کربلا پرداختند..چون پیکرهای بی سر را دفن می کردند، شناسایی پیکرها مشکل بود
ظاهرا پیکر آخر پیکر حضرت اباعبدلله بوده و کفنی باقی نمانده بوده است....
حضرت سجاد می گویند "بوریایی" بیاورید...پیکر را درون بوریا می گذارند و به خاک می سپارند.."

تا مترو هی با خودم زمزمه می کنم و کنج یادداشت گوشی ام می نویسم که یادم نرود
بوریا یعنی حصیر بافته شده از نی
 سلام بر صاحب بوریا
سلام بر صاحب حصیر بافته شده از نی
.............................................................................
پ ن: روایت های متفاوتی از دفن پیکر شهدای کربلاست، این نقل "بوریا" در برخی مقاتل نقل شده است.
پ ن2: عزیز که خاظرش خیلی عزیز است برایم، از دایی شهیدم نقل می کند که همیشه میخواند
"جان دادن و کربلا ندیدن سخت است".
ممنون که به ما کربلا دیدن را هدیه دادید با جانتان! کربلا نرفته های شهید!
پ ن3: عنوان مراسم امسال دانشگاه هنر این بود "باید شهید بود و ترا خون چکان سرود"
باور میکنید بگویم از بس این شعر را خوانده ام بخش‌هایی را حفظ شدم! مسحور این تک بیتم
"باید شهید بود و ترا خون چکان سرود/ شرمنده ام اسیر عبارات مانده ام"+




۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۲:۱۰
رهانویس

ننوشتن صبوری میخواهد و من بسیار صبورم در ننوشتن!

گاهی اما تو مشهود میشوی و ظهور میکنی ....و بروزت قلبم را احاطه می کند آنچنان که نمیتوان ننوشت!

اکنون این چنین است که از هزاران کار بریده ام و کنجی از این زمین پناه گرفته ام برای نوشتن!

................................................................................................

شب هنگام است،دیروقت، درب آزمایشکاه را می بندم و یکه و تنها قدم برمیدارم به سمت چهارراه و از آن جا به میدان و از آن جا به خوابگاه

دم درب دانشگاه، لحظه ای چشمی میبینم و گمانی می‌کنم! توقف نمی کنم، نمی ایستم! مسیرم را ادامه می دهم و تا انتهای شب فکر اینکه چه کسی را دیده ام، خودشان بودند یا نه؟ و چه شد که چه ها نشد، رهایم نمی کند!

چه دنیای عجیبی است به نگاهی آتش می کشد!

...............................................................................................

نشسته ام و برای دوست بزرگترم + شرح می دهم و شرح ماوقع می گویم که آری این چنین شد

و اینچنین گفتند و اینچنین شنفتند، و چرا چنان نشد که انتظار می رفت!

حرف هایم که تمام میشود نگاه میکند به من...قاطعانه جمله ی کوتاهی می گوید:

«چشم نشانه بین داشته باش و بیش تر دعا کن....! همین»


این منم که جا خورده ام و این منم که قبول میکنم و چشم میگویم

و این منم که نمی پرسم "چشم نشانه بین" یعنی چه؟

البته که می دانم

یعنی چشمی که نشانه را ببیند و چشمی که منتظر نشانه خدا بماند و بی تابی نکند ...و دم برنیاورد!

چشم

.........................................................................................

پ ن: این نوشته در کنار میدان هزارسنگر آمل و در هنگام سفر نوشته شده است!(حدود دو ماه پیش)
متاسفانه نیمی از آن دچار خودسانسوری شده! #ازدواج
پ ن2: با حالتی از سختی که به شرح نیاید، دوشنبه همین هفته کارشناسی ارشد را تمام کردم،خداروشکر :)
درحالی که حدود 40 روز بود که دکتری را در یک دانشگاه دیگر شروع کرده بودم و همزمان کلاس می رفتم و تمرین مینوشتم و کار میکردم و چه و چه!

پ ن 3: 7 مهر 96 روزی بود که پارسال شروع به نوشتن کردم و اکنون بیش از یکسال می گذرد، 86پست گذاشته ام،بسی نظر داده ام و بسیار حرف ها زده ام، اگر بدی دیده اید ببخشید لطفا!
خاصه اگر راه نرفته با کفش های شما، درباره راه رفتن تان نظر داده ام و بی ربط دخالت کرده ام

پ ن4: «چشم»انداز :)
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۲
رهانویس

هرروز مینشینند سرچهارراه ، عصر تا شب دست‌بند میپیچند.... با نخ و کنف و چه و چه...

پسرها گوش هایشان را پیرس (pierce) کرده اند (حلقه انداخته اند) و دختر ها گاهی سیگار میکشند

هرروز و هرشب از این مسیر و زیرگذر و چهارراه و کافه های اطرافش میگذرم و چه بسیار آدم ها و جمع ها و دونفره ها که در کنارهم میبینم

از خودم میپرسم دوست داشتی در میانشان باشی؟! پاسخ منفی است

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۴
رهانویس
صبح ها که از خواب بیدار میشوم ناخودآگاه " آخیش" میگویم یا "الحمدلله"
سه سال پیش خوابگاه قبلی ام ، هم اتاقی داشتم که با تعجب به من میگفت تو چرا صبح خوشحال از خواب بیدارمیشوی لعنتی!
من پا میشم میبینم تو خوشحالی و من ناراحت...ناراحت تر میشم!
......................................................................................................
ترم پیش هم اتاقی جدیدم که هوافضا میخواند یکبار رسما برگشت و گفت: خیلی خوبه که من ازت انرژی میگرم!
 و من که میخندیدم و میگفتم این مازاد انرژی ام است که لبریز میشود!
....................................................................................................
تاحالا واضح به هیچ کس نگفته ام 
ولی خودم میدانم که سرچشمه توست که در جانم سرریز میشود.
بی پرده بگویم تو نباشی من تلخ ترین هلاهلم! زهرم! تو هستی اما آبادم

انا الصغیر الذی ربیتنی
منم آن کوچکی که پروراندی
انا العطشان الذی اراویتنی
منم ان تشنه ای که سیر کردی

چه قدر فرق کرده ام..
دیروز داشتم با خودم فکر میکردم که آری مثل من مثل کسی است که پایش زخمی است و با خودش میکشد...میکشد و میبرد...
پا را که نمیشود گذاشت..زخم را که نمیتوان فراموش کرد...
چه خسته ام..چه ویرانم دور از تو
در اتوبوس نشستم و نوشته های قبل از عید و بعد از عید را خواندم...
حقیقتا دارم میکشم پایم را...(دردم را)...
چه غمی که در نگاهم نهفته شده و چه تنهایی که نهادینه شده..
دیگر انرژی ام برای  خودم هم کفاف نمیدهد...تصنعی لبخند میزنم که پنهان کنم حقیقت را و فاصله را
و گسستم را از تو...
بیا
بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
با خودم فکر میکنم که چه کنم رها شوم از غم، مثلا کتاب فلانی را بخوانم یا سخنرانی بهمانی را گوش کنم
نه نه افاقه نمیکند..من باید به تو پیوند بخورم...سیل غمم را مگر شور حیات تو جبران کند
مینشینم کنجی و فکری میشوم عین بچه ها که از چه آفریدی؟ و اگر آفریدی از چه نیاز دادی؟ و از چه حکم به حرکت دادی؟ و اگر نیاز دادی پس چرا جواب ندادی؟ و اگر جواب دادی پس  کجاست...

هم نوا میشوم با فریاد امام سجاد که  :
أین سترک الجمیل أین عفوک الجلیل؛
کجاست پوشش خوب تو و کجاست بخشش بلند تو
أین فرجک القریب أین غیاثک السریع؛
کجاست گشایش نزدیک تو و دستگیری سریع تو

آین رحمتک الواسعه آین عطایاک الفاضله آین مواهبک الهنیئهآین صنائعک السنیه؛

کجاست رحمت واسعه ات؟ کجاست هدیه های گوارایت کجاست کارهای پربهایت

اشک امانم نمیدهد
باور دارم که تو دیر و زود از راه میرسی! میترسم تا آن موقع از دست رفته باشم
.....................................................................
خواب دیدم...میدویدم در حالی که زخمی با من بود و فریاد میزدم فرار میکنم به سوی تو پیش از آن که از دست رفته باشم

و نوح به قوم خویش گفته بود "فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّی لَکُم مِّنْهُ نَذِیرٌ مُّبِینٌ"  «ذاریات 50»
پس فرار کنید به سوی خدا !

پ ن: الحمدلله از ابتدای فرار بسیار امیدوارم و سرحال...ببخشید اگر متن غمین بود! دل غمین بود اندکی
پ ن2: ثبات شخصیتی دارم ها ....ولی قالب قبلی یه کم یخ بود و کوچک این یکی گرم تر و بزرگ تر..جادارتر است :)
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۸
رهانویس

پروژه ارشد برایم طعم قهوه دارد!

کاملا تلخ، کاملا شیرین!... میگذرد الحمدلله


پ ن: پنجره آزمایشگاه.

پ ن2: نیاز به توضیح نیست طبیعتا که همه اش را من تنها نخوردم :)


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۱
رهانویس
میدان فردوسی را گز میکنم رو به پایین سمت خوابگاه
ساعت 10 ونیم شب است و دلال ها هنوز ایستاده اند...یکریز عین طوطی تکرار میکنند...دلار دلار !
دارم سریع از کنار خیابان رد میشوم که لحظه ای می بینم شان.
نگاهم گیر میکند...یک مادر و پسرند ایستاده مشغول صحبت برای خرید دلار
مادر، مادر من است کمی شکسته تر
و پسر خود منم کمی قد کوتاه تر

مادر شبیه مادر من چادری ست و پسر که شبیه من ته ریش  اندکی دارد.
نگاهم گیر میکند و ناخودآگاه فکر میکنم که این وقت شب خرید دلار برای یک مادر و پسر چه معنی دارد، مگر اپلای !
و پسری که باید احتمالا Internshipی (کارآموزی) چیزی داشته باشد که شاید زودتر از September بار سفر بسته!

برایش و برایشان دعا میکنم و این قلب من است که در پس این سناریو احتمالی با خودش زمزمه میکند
 تو چه میدانی رفتن چیست و نرفتن کجاست! تو چه میدانی دلتنگی چیست و دلخواه کجاست!


 پ ن: ثبت در تاریخ برای مخاطب قرار دادن قلبم در آینده!
پ ن: مادر من دوست دارد اپلای کنم! یا للعجب....گمان میکند بروم زندگی بهتری خواهم داشت!
من به حرف قلبم گوش میدهم در اینجور تصمیم ها، که حکم به ماندن داده است! انشالله
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۱
رهانویس
۲۳:۰۰ 
داستان همان داستان اخیر است
غرش را سر مادر میزنم...به کنایه چیزی میگویم و ناراحتی ام را بروز میدهم...حالی آنکه او بی هیچ نقشی ست این وسط، اکنون! 


۱:۰۰
قفس سینه بسیار تنگ بود!
و قلبم از شدت مهجوری پر پر میزد!

ممنون که آمدی ...مدت ها بود چنین حضور نیافته بودی!  (سه بار سال ۹۵، یکبار سال ۹۶ و امسال هم یکبار)
ممنون که حلول کردی درقلبم و دیدم که غمم شعله ور ساختی تا برسی!
واقعا دیشب ترسیده بودم که از دست بروم بی تو ...

۸:۰۰
با خانواده  از شهرستان میزنیم بیرون به سمت طهران، ۲۰۰ کیلومتری را رانندگی می‌کنم،
اواخر راه میزنم کنار، پدر می‌نشیند پشت فرمان. درحالی که کل مسیر را با خودم و همه سکوتم جز جمله ی کوتاهی که به پدر می‌گویم:
کاش دیشب صحبت میکردیم!

۲۰:۱۵
در آزمایشگاه دانشکده نشسته ام، دست و دلم دیگر به کار نمی رود 
میروم پی خواندن وبلاگ مورد علاقه ام که متعلق به معلم دوستم است! (هم ایشان که یک شب خانه شان رفته بودم اینجا)
هشتگ #ازدواج  را  میجویم و  ۳۸ مطلبی را که از قدیم تا جدید نوشته اند میخوانم
همانجا نذری میکنم و آرام میشوم و نماز مغرب و آرامشی از جانب تو!
نذرم این است: اگر ازدواج کردم با همسر مومنی، از آن جا که پیش از ازدواج رنج کشیده ام! سعی کنیم (اگر ایشان همراه باشد)
که برای ۴۰ زوج قدمی، کمکی ، همراهی، نصیحتی، چیزی در مسیر ازدواج داشته باشیم. شاید کمکشان کنیم که به هم برسند مثلا
۴۰ زیاد است، ۱۴، ۱۴ هم زیاد است ۵ .... دیگر کم تر از ۳ تا که نذر نمی‌شود   :)

۲۳:۳۰
اکنون که می‌نویسم، سی ساعت از  سه هفته گذشته!! 
و من با خودم میگویم بنویس که از ایشان هم که قدمی در وسعت روحی بنده برداشتند (با پاسخ شان)
تشکر میکنیم!!

..........................
پ ن: شکر
پ ن۲: مرتب و کاملا مرتبط با یک موضوع واحد نوشتم بالاخره :)
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۷
رهانویس
این نوشته پنج بخش دارد که دارد که لزوما به یکدیگرمرتبط نیستند!
قول میدهم که از بار دیگر اینطور آشفته ننویسم! چه کنم که خاطرم آشفته بود!

........................یه امشب شب عشقه ....................................

پنج شنبه شب است و سه ساعت مانده به نیمه شب نشسته ام در تاکسی بین شهری و سرم را چسبانده ام به شیشه عقب...
تصاویر می آیند و میروند و  من که در افکار خویش غوطه ورم. 
سمند بیابان را گز می کند و به سرعت متوسط 120 کیلو متر بر ساعت راه می پیماید که بکاهد از مسیر پایتخت تا شهرستان.
ضبط ماشین صدای خواننده ی انور آبی را پخش میکند که دارد بلند بلند میخواند :"یه امشب شب عشقه...همین امشبو داریم" و راننده که انگشت اشاره و وسط را کنار هم گذاشته و ریتمیک روی فرمان بالا و پایین میبرد...
این منم که نشسته ام در این تاکسی این هنگامه شب و به فکرم...این منم که زل زده ام به دخترک 3 ساله موطلایی در آغوش مادرش در صندلی جلو
و این تویی که نگاهت از ماه شب سیزده در بیابان تنها نظر انداخته بر ما....
گمان میکنی من به چه فکرم! واضح است، تو!
گمان میکنم تو در چه فکری؟....صحنه آرایی! معبودا....دیدی شناختمت در هیبت نگاه ماه در بیابان!
دیدی داشت بلند بلند فریاد میزد که "یه امشب شب عشق است"....دیدی عین عشق را چگونه می کشید که بگوید عمق عشق امشبش را !
من نگاهم مانده به تو خدایا...میدانی که میدانم با تو همه شب عشق است و بی تو هیچ! 

........................ساندویچ کلم و گوجه .....................................

پنج شنبه شب است و سه ساعت مانده به نیمه شب، آخرین مسافر تاکسی بین شهری ام، میگویم لحظه ای صبر کن آب معدنی بگیرم.
میروم تا اولین مغازه که فلافلی است، آب را که میخرم هوس فلافل می گیردم! هوس فلافل که نه البته...ضعف دل از گرسنگی!
خیلی هول هولی اصرارش میکنم که ساندویچ فلافل آماده بدهد به من ! و او که اصرار  میکند خودم سلف سرویس گوجه و کلم پر کنم در ساندویچم! دو دقیقه بعد در تاکسی ام فلافل و آب معدنی در دست.
از تهران که میزنیم بیرون، ساندویچ را به کنار دستی ها تعارف میکنم و آغاز میکنم به خوردن..
فلافل ش نمیدانم نیم پخته است یا خام یا روغنی! ترش است! جل الخالق! اولی را به کنار پلاستیک می اندازم و عمیقا مشغول باگت و کلم و گوجه مبشوم و چه قدر که گرسنه ام!
بسم الله!!! انصافا دومی تلخ است! مگر میشود...تعلل نمی کنم یکی یکی فلافل های نیم پخته را از شکم ساندویچ بیرون میکشم و ساندویچ کلم و گوجه را با اشتهای باورنکردنی میبلعم!

........................امید .....................................

از صبح هی دکمه قفل گوشی ام را میزنم و نگاهم به تصویر جدید صحفه گوشی قفل می شود! و این نفحات امید است که در جانم جاری می گردد!

آنجا که تو پا به پیری گذاشته ای و آن جا که دشمنانی داری که سالهاست تو را می طلبند و سال هاست که مخفیانه زندگی کرده ای...
و چه فخر اسلامی و چه دوست داشتنی هستی....
و چه زیبا مناجات ابوحمزه خواندی برای من در ابتدای راه جوانی +
و چه خاطرت عزیز است در نظرم...آنجا که نوه ات "امیر" را در آغوش گرفته ای و او که از نحوه انگشتانش امید می بارد.
بگذار اینستاگرام عکس تو را بردارد هی از صفحات... صفحه قفل گوشی من و بلکم قلبم در تسخیر شماست!

................................صعده...................................................
راستی نگفتم برایتان! تکه قلبم را در صعده  یمن بازیافتم! + تلگرامی باهم صحبت کردیم بعد دوسال مجددا !
شماره امین عوض شده بود! هنوز زنده بود و پر از امید حرف میزد !

............................دل خنکی..............................................
خدایا میدانی که ناامید نیستم! می دانی که سختی های پروژه ارشد را مزه مزه میکنم و اگرچه صدای استخوان هایم را میشنوم اما لذت هم می برم! خدایا خسته جسمی که شوم میخوابم...خستگی روحم را ولی جز تو مرهمی نمیبینم!
خدایا میدانی بیش تر از دیگران می دوم...شاگرد اولشان می شوم ولی از پشت شیشه عینک زندگی عمیقا در انتظار تو ام! نه نتیجه دویدن هایم!
دل خنکی ام تویی...دل خنکی چیزی فراتر از دلخوشی ست...دلخنکی اگر نباشد، پاره های جگرداغم هویدا میشود!
بی سبب نیست که مدام این بیت های این شعر در ذهنم مرور میشود که + :

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بدیم

پرده برانداختی کار به اتمام رفت


گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت





۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۱
رهانویس

قدیم تر با خودم فکر میکردم که چرا حضرت مولا گفته "آرزوهایت را کوتاه کن" مگر نه آنکه باید کمال بطلبم و اوج بخواهم...در مادی و معنوی

و قدیم تر فکر میکردم یعنی چه که فرموده اند:

کن لدنیاک کانک تعیش ابدا و کن لاخرتک کانک تموت غدا

برای دنیایت چنان باش که گویی جاویدان خواهی ماند و برای آخرتت چنان باش که گویی فردا می میری.

مگر میشود این دو کنار هم...و مگر می گنجد؟ پس به دنبال جواب بودم جوابی از جنس دو دو تا چهارتا

و مگر میشود در راه دنیا دوید و از آن سو آرزویت را کوتاه کنی و مگر میشود بخواهی و در عین حال نخواهی!

جواب این بود: زاویه دیدت را درست کن و جواب این سوال را زندگی کن!!

...................................................................................................................................................................

وقتی فیلم می بینم برعکس دیگران که غرق فیلم می شوند و در خلصه کارگردان معلق می مانند و  با فیلم حس میگیرند...بیرون می ایستم!

یعنی غرق نمیشوم هی با چشم نویسنده فیلم  به تکه های به هم پیوسته سکانس ها نگاه می کنم...دلم نمی خواهد بخشی از معلق ماندن در فیلم و حس گرفتن را بردارم! می دانم لذتش را کم می کند یعنی دیگر غرقه فیلم نمیشوم و خودم را در فیلم نمی بینم و  عمیق انگار که خودم بازیگر نقش اول فیلمم کیف نمی کنم! ولی خارج از فضای بازیگران ایستاده ام به نظاره و این خود کیف دیگری دارد که به شرح نیایید!

شرح جمله امام در نظر من اینچنین است:

 حالا انقدر دنیا رو آرزوهایش را جدی نگر
که کل ماجرا فیلمی است...کمی درام تر..کمی خشن تر...کمی طبیعی تر!

چنان دنیا را بخواه که انگار تو نقش اول فیلم زندگی جاودانه ی دنیایی و چنان بدان این زندگی فیلم است که آرزوهایت را کوتاه کوتاه کوتاه کنی و بدانی که انگار فردا خواهی رفت...همین فردا...نه حتی پس فردا... نه حتی بیست سال دیگر...

...................................................................................................................................................................

این عکس را  پس زمینه گوشی ام انداخته ام...زاویه دید دیروز من است وقتی پس از ناهار دراز کشیده بودم در دل! طبیعت

زیرانداز روی پونه های کوهی بود و عجیب بوی پونه ی کوهی به مشام میرسید

آرام بودم و گرم فکر
کمی خوابم می آمد که البته شاید ازخواص پونه بود که آرام بخش است! فکر میکردم و این حرف ها با من سپری میشد:

زاویه دید مهم است...تقریبا مهم تر از هرچیزدیگری در زندگی
دارم به نوشته ی انتهایی فیش  پنیربرگر هفته قبل ایمان می آورم: «صوفی برای خود هیچ خواسته ای ندارد!»

رها کن برادر 
زاویه دیدت را رها کن

برای نتیجه نجنگ برای وظیفه بخواه!

آرزوهایت را کوتاه کن که اندوهگین نشوی...یاد بگیر ...تمرین کن

توباید بلد باشی که اصولا دنیا کمر به اندوهت بست.. درعین حال باید بلد باشی که صوفی ابن الوقت است و در لحظه زندگی می کند!

.......................................مبهم نوشت!.................................................................

آرام و خیلی مبهم طوری که هیچ خوانتده ای کاملا ملتفت منظورم نشود می نویسم:

خواهم دوید نه به آن جهت که صرفا به دنبال پول از این کسب و کار باشم( به خصوص حالا که رقیب جدی و قوی داریم)

و نه به آن جهت که در فکر همراهی با  ایشان باشم (به خصوص حالا که ابهامات جدی داریم)

به جهت تو خواهم دوید خدایا...یه جهت تو....خالصا..

ببین اگر دارم کج میدوم بگو...مرا توانی جز دیدن تو نیست

و از تو روی نتابم و به دنیای اندوه ساز متوسل نشوم...شکرت که چنین به سرم میزنی!

............................................................................................................................................................

پ ن: "نون و القلم و مایسطرون...(قسم یه قلم و آنچه می نویسند" که نوشتن رهایی بخش است!

پ ن۲: ببخشایید که باز بخشی مبهم نوشت نوشتم!

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۸
رهانویس

درحالی که بارغمم را تریلی نمی کشد و  سینه ام سخت سنگین نگفتن است!
راه می افتم به سمت دانشگاه احتمالا جدیدم در غرب تهران...از استاد احتمالا جدیدم (پذیرشم هنوز قطعی نیست-به احتمال 70 درصد است!)
اجازه گرفته ام که در جلسه هفتگی شان شرکت کنم.

می بینم گرسنه ام  از دم در دانشکاه برمیگردم  سمت رستوران دانشگاه
پنیربرگری می گیرم که نیم پخته است و مشغول میشوم که جمله ی انتهای فیش غذا مفتونم می کند

«سوفی هیچ خواسته ای برای خود ندارد»

میگویم اتفاقی ست...کسی چه میداند چه تعداد جمله متنوع ذیل این فیش ها مینویسند که حالا در این شرایط و این حال این یکی به تو افتاده!
بگذریم که واقعا موعظه اش به جانم می نشیند!

........................................................................

راه می افتم و 15 دقیقه بعد پیاده خودم را رسانده ام به ایستگاه مترو
به مترویی که دم پایم میرود نمی رسم و مینشینم منتظر...گوشی را در می آورم که پیامرسان چک کنم! یادم می آید که بسته اینترنتی ندارم..منصرف میشوم...گوشی را برمیگردانم به جیب و دوباره منتظر می مانم..یک هو انگار که کک به تنبانم افتاده باشد، گوشی را در می آورم و داده گوشی را روشن می کنم که بی خیال مال دنیا و شارژ اعتباری!

میروم در پیامرسان ها و هی بین این و آن می چرخم که دو نشانک (نوتیف) جیمیل می آید...
در بالای کرکره اندروید اولی معلوم است که یکی از همین تبلیغاتی های ایمیل دانشگاه ست...

بی خیال میشوم و دوباره مشغول پیامرسان ها که باز اتفاقی جیمیل را هم باز میکنم و نامه دومی را می بینم!
استاد جدیدم ایمیل زده که کسالت دارد و جلسه هفتگی برگزار نمیشود...عجبا که یادش به من هم بوده و یک ایمیل جداگانه به من زده!
از دم مترویی که رسیده برمیگردم و دارم فکر می کنم که چه اتفاقی ایمیل ش را دیدم وگرنه لااقل ساعتی تا آن سر شهر مسیر پیموده بودم!

دارم در زیرگذر مترو قدم میرنم و همینطور در ذهنم دلم میگوید که ای کاش اتفاقی دوستی بود که ذهنم را بچرخانم از غمم!

.............................................................................................................

مهدی لبخند به لب، انگار که شکارش را صید کرده باشد مرا می گیرد که وایستا مرد! سر به زیر کجا تند تند می روی!

می خندم...بهش میگویم شکر خدای اتفاقات کاملا تصادفی

ایمیل استاد را نشانش میدهم و او هم می گوید که 10 دقیقه پیش کارش تمام شده بود و اتفاقی 10 دقیقه معطل کسی شده! اتفاقی

از اذان ظهر تا ساعت 3 اختلاط میکنیم از هر دری  و من رفیقی یافته ام که غمم نداند و راحت میتوانم با او بدون غم حرف بزنم!

...........................................................................................................

خیلی اتفاقی خوابیده ام زیر آسمانت بالای پشت بام خوابگاه هفت طبقه!

ماه زل زده به من و من که ابوحمزه نوش می کنم با تو....میشنوی که خیلی اتفاقی دارم صدایت می کنم خدای اتفاقات تصادفی!

نوشته دیشبم در سررسید هنوز می سوزد، شعله ور است، کلماتش با خودشان غم دارند، می بینی و اقدام نمی کنی! مهربانترین!

..........................................................................................................

 و جگرگوشه ای در قتلگاه فرموده بود : « رض برضائک، مطیعا لامرک، لامعبود سواک...

..........................................................................................................


پ ن : میدانید که شرمنده ام که غم انگیز نوشت است!

پ ن2: با مادر دعوا کردم...خیلی ملایم، خیلی مودبانه، خیلی جدی!

25 درصد او مقصر بود و 75 درصد خودم. کسی نیست سر من داد بزند غیر خودم!

چه آنکه کلمات در نوشته دیشب سررسید همچنان داد میکشند برسرم


پ ن3: امید دارم چه بسیار...آنقدر که انگار روی معدنش نشسته باشم و تمام نشود

 پ ن4: وسط این هیری ویری که موج غم میزند و هزار کار بر سرم ریخته، کتاب رهش را دست گرفته ام و عین هوولو می بلعم!

یاد ایام جواانی و کتابخوانی های هفته ای 100 ص به خیر!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۸
رهانویس