نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن ». رفت. و «پیامبر» بازگشت!

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۲/۱۶
    لج

شرح یک روز شلوغ و بابرکت

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ

دیشب 2نیمه شب خوابیدم در حالی که تا آن موقع شب مشغول انجام کاری بودم...

صبح قبل از طلوع آفتاب بر خواستم و نماز خواندم...دیوانه وار خوابیدم..

جواد می خواست صبحانه بخورد و ای بسی سر و صدا که نکرد...

8 به زور چشمم را وا کردم و ساعت را قطع :)

8:20 و 8:30 دقیقه هم ....6 ساعت خواب کم بود خب!

8:40 یکی از دوستان پیامک داده بود که کلاس درس برقرار است یا نه...یادم آمد که کوییز هم داریم و دیر برسم داستان می شود..

به زور از خواب بلند شدم...8:50 ناشتا سوار سات شدم (سامانه ی اتوبوس های تندرو : BRT)

9:10 دقیقه با 10 دقیقه تاخیر سرکلاس بودم...در اتوبوس شیرکاکائویی که در جیب گذاشته بودم را خوردم 

کوییز بدک نبود و کلاس به هر روی گذشت

بعد از آن یکی دانشگاه برگشتم این یکی دانشگاه (این ترم یک درس را در دانشگاهی دیگر مهمان هستم..صبح ها درس مهمان را دارم)

از بوفه یک شیر و کیک ناقابل خوردم و بعد تا 12:15 مقاله را کامل کردم

12:15 رفتم در آمفی تئاتر برای همایشی که درباره ی فرصت های کسب و کار بود و تا خود 1:30 عصر مشغول پرس و جو و صحبت شدم که بسیار برایم بافایده بود

1:30 تا 1:50 ناهار سلف را بلعیدم که جوج بسیار خوشمزه ای بود....به خلاف همیشه

1:50 با 20 دقیقه تاخیر به کلاس عصرگاهی ام رفتم...در بسته بود در زدم و رفتم کنجی نشستم..کلاس خوبی بود به خلاف همیشه

نماز ظهر و عصر خواندم و بعد

حوالی ساعت 15 تا 17:40 تمرین همین کلاس عصرگاهی را نوشتم که موعدش امشب نیمه شب بود..تمرین تمام نشد

برایم مهم نبود 

نیمه کاره رها کردم و به همایشی درباره ی ازدواج رفتم....همانجا در حوالی دانشگاه...رایگان..جلسه ی چهارمش بود

خیلی خوب بود...مثل همیشه :))

9 شب برگشتم آزمایشگاه شام نخورده و نماز نخوانده

نشستم باز اندکی تمرین نوشتم ...باز تمام نشد...9:45 شب با امیر راه افتادیم به سمت خوابگاه

خوابگاه که رسیدم سه تماس بی پاسخ داشتم

یکی مادرکم بود که زنگ زدم و دوتای دیگر هماهنگی کاری برای فردا

شام خوردم و نماز مغرب و عشا خواندم....بچه ها باز داشتند مستندی می دیدند که میل طبع من نبود

باز ناراحت شدم و از اتاق زدم بیرون...آمدم به سالن مطالعه..نشستم

و سر تمرین را به ته اش چسباندم...که مثلا یعنی تمام شده..بپذیر استاد مثلا

یک جمله ی نغز، متناقض نما هم که دروغ نبود نوشتم و فرستادم در سایت دروس

درحالی که نسخه ی دست نویس را کامل نکرده ام و قرار است با تاخیر شنبه تحویل دهم




دقیق سه دقیقه مانده بود به نیمه شب که پایان زمان ارسال بود...بعد بیان را باز کردم و همچنان که 12:19 دقیقه نیمه شب است مشغول نوشتنم.....



دلم این شعر را می خواهد....ولی انصافا هر برداشتی نکنید...من مسلمانم :[)


سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

  • رهانویس

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی