نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن ». رفت. و «پیامبر» بازگشت!

آخرین مطالب

از امیدواری ها: ریشه زدن بدون خاک!

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ب.ظ

دو سه بار در دو سه روز گذشته آمده ام اینجا و هی سعی می می کنم با دهان بسته جملاتی بنویسم و  غمم را تقسیم کنم
باز به خودم میگویم چه کاری است که بخواهی غم پخش کنی به خوانندگان!
سر آخر امروز خواستم اندکی برایتان ملایم بنویسم
طوری که اگر از خواندن فارغ شدید...نگویید شرم باد این جوان را :)

........................................................
ازدواج اگر بخواهی کمی عاقلانه باشد...سخت است..دردسر دارد
اگر گزینه ات را انتخاب کرده ای شاید کمی راحت تر ولی اگر نه کمی سخت تر
دوستان راحت دوست میگیریند!!...و راحت می گردند! و راحت ....!
(دوستان منظور اطرافیان است...هرجا.....دانشگاه-خوابگاه-شهر-....)

ولی تو اگر چارچوب های زندگی خودت را داری و رعایت میکنی سخت است.
وقتی جمعی به هم مشغول اند یعنی به قول مولوی (هر کسکی را کسکی و هر جگری را هوسی)
و تو این میان با آنکه بیش از آن ها خوش صحبتی و بیش از آن ها توانایی ولی ....دم بر نمی آوری ولی رد می کنی!  سخت است....
چرا؟
تو میخواهی ازدواج کنی... و تمام همت ات آن است که عادی نباشی مثل دوستان و  دوستانِِ دوستان!
قدم برمیداری .. و قدم برمی داری و نمی فهمند و می فهمی که نمی فهمند...سخت است.
دعوا می کنی...سر و سنگین می شوی..حتی با خودت قهر میکنی... امیدوار نمی مانی و غصه می خوری....سخت است
و از همه سخت تر این آخری
یعنی امیدوار نماندن....خیلی که ناامید میشوم هی این شعر شهریار را زمزمه میکنم که

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن

هی بخواهیم و ز گردون نتوانیم که چه؟

کشتی را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه


در حالی که از عصر دیروز بسی ناامید بودم...و بسی غم داشتم و بسی سکوت کردم

دیشبم را تک گل یاسی که از شاخه جدا شده بود ساخت...مگر میتوان امیدوار نبود....

.......................................................................................................................................................

جدا شده بود از شاخه اش...از ریشه اش.... از خاک
و به گمان من لااقل یک هفته بود که جدا مانده بود ...بی هیچ اتصالی و بی هیچ امیدی

روی پله که دیدمش انگار خودم را دیده باشم...برش داشتم و به آب رساندمش

و بعد همین طور خیره خیره نگاهش کردم....انگار که خودم را نگاه کنم

و هی با خودم تکرار کردم مگر میتوان امیدوار نبود....

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است ...با نور

........................................................................................................................

دعا بفرمایید

نشسته ام عین بچه ها و دارم لیست میکنم هر تدبیری که به ذهنم می رسد...راهی خواهم ساخت انشالله و بیش تر و فقط از تو خواهم خواست...معبودا!

.......................................................

پ ن: بالا و کنارنویس وبلاگ به روزرسانی شد!

پ ن: از نظرات خصوصی دوستم:

و درود خدا بر او فرمود: "به آنچه امید نداری امیدوار تر باش از آنچه که بدان امید داری"

پ ن: دوستان حالا که این نوشته را دارم به پایان میبرم دارم میخندم و امیدوارم ...

که  ملای رومی گفته بود.....

برهمگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب

من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم




موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۵
رهانویس

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی