نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن ». رفت. و «پیامبر» بازگشت!

آخرین مطالب

دل خنکی

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۱۱ ق.ظ
این نوشته پنج بخش دارد که دارد که لزوما به یکدیگرمرتبط نیستند!
قول میدهم که از بار دیگر اینطور آشفته ننویسم! چه کنم که خاطرم آشفته بود!

........................یه امشب شب عشقه ....................................

پنج شنبه شب است و سه ساعت مانده به نیمه شب نشسته ام در تاکسی بین شهری و سرم را چسبانده ام به شیشه عقب...
تصاویر می آیند و میروند و  من که در افکار خویش غوطه ورم. 
سمند بیابان را گز می کند و به سرعت متوسط 120 کیلو متر بر ساعت راه می پیماید که بکاهد از مسیر پایتخت تا شهرستان.
ضبط ماشین صدای خواننده ی انور آبی را پخش میکند که دارد بلند بلند میخواند :"یه امشب شب عشقه...همین امشبو داریم" و راننده که انگشت اشاره و وسط را کنار هم گذاشته و ریتمیک روی فرمان بالا و پایین میبرد...
این منم که نشسته ام در این تاکسی این هنگامه شب و به فکرم...این منم که زل زده ام به دخترک 3 ساله موطلایی در آغوش مادرش در صندلی جلو
و این تویی که نگاهت از ماه شب سیزده در بیابان تنها نظر انداخته بر ما....
گمان میکنی من به چه فکرم! واضح است، تو!
گمان میکنم تو در چه فکری؟....صحنه آرایی! معبودا....دیدی شناختمت در هیبت نگاه ماه در بیابان!
دیدی داشت بلند بلند فریاد میزد که "یه امشب شب عشق است"....دیدی عین عشق را چگونه می کشید که بگوید عمق عشق امشبش را !
من نگاهم مانده به تو خدایا...میدانی که میدانم با تو همه شب عشق است و بی تو هیچ! 

........................ساندویچ کلم و گوجه .....................................

پنج شنبه شب است و سه ساعت مانده به نیمه شب، آخرین مسافر تاکسی بین شهری ام، میگویم لحظه ای صبر کن آب معدنی بگیرم.
میروم تا اولین مغازه که فلافلی است، آب را که میخرم هوس فلافل می گیردم! هوس فلافل که نه البته...ضعف دل از گرسنگی!
خیلی هول هولی اصرارش میکنم که ساندویچ فلافل آماده بدهد به من ! و او که اصرار  میکند خودم سلف سرویس گوجه و کلم پر کنم در ساندویچم! دو دقیقه بعد در تاکسی ام فلافل و آب معدنی در دست.
از تهران که میزنیم بیرون، ساندویچ را به کنار دستی ها تعارف میکنم و آغاز میکنم به خوردن..
فلافل ش نمیدانم نیم پخته است یا خام یا روغنی! ترش است! جل الخالق! اولی را به کنار پلاستیک می اندازم و عمیقا مشغول باگت و کلم و گوجه مبشوم و چه قدر که گرسنه ام!
بسم الله!!! انصافا دومی تلخ است! مگر میشود...تعلل نمی کنم یکی یکی فلافل های نیم پخته را از شکم ساندویچ بیرون میکشم و ساندویچ کلم و گوجه را با اشتهای باورنکردنی میبلعم!

........................امید .....................................

از صبح هی دکمه قفل گوشی ام را میزنم و نگاهم به تصویر جدید صحفه گوشی قفل می شود! و این نفحات امید است که در جانم جاری می گردد!

آنجا که تو پا به پیری گذاشته ای و آن جا که دشمنانی داری که سالهاست تو را می طلبند و سال هاست که مخفیانه زندگی کرده ای...
و چه فخر اسلامی و چه دوست داشتنی هستی....
و چه زیبا مناجات ابوحمزه خواندی برای من در ابتدای راه جوانی +
و چه خاطرت عزیز است در نظرم...آنجا که نوه ات "امیر" را در آغوش گرفته ای و او که از نحوه انگشتانش امید می بارد.
بگذار اینستاگرام عکس تو را بردارد هی از صفحات... صفحه قفل گوشی من و بلکم قلبم در تسخیر شماست!

................................صعده...................................................
راستی نگفتم برایتان! تکه قلبم را در صعده  یمن بازیافتم! + تلگرامی باهم صحبت کردیم بعد دوسال مجددا !
شماره امین عوض شده بود! هنوز زنده بود و پر از امید حرف میزد !

............................دل خنکی..............................................
خدایا میدانی که ناامید نیستم! می دانی که سختی های پروژه ارشد را مزه مزه میکنم و اگرچه صدای استخوان هایم را میشنوم اما لذت هم می برم! خدایا خسته جسمی که شوم میخوابم...خستگی روحم را ولی جز تو مرهمی نمیبینم!
خدایا میدانی بیش تر از دیگران می دوم...شاگرد اولشان می شوم ولی از پشت شیشه عینک زندگی عمیقا در انتظار تو ام! نه نتیجه دویدن هایم!
دل خنکی ام تویی...دل خنکی چیزی فراتر از دلخوشی ست...دلخنکی اگر نباشد، پاره های جگرداغم هویدا میشود!
بی سبب نیست که مدام این بیت های این شعر در ذهنم مرور میشود که + :

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بدیم

پرده برانداختی کار به اتمام رفت


گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت





موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۰۹
رهانویس

نظرات  (۱)

چقدر لذت‌بخش هست حالِ شما و اینکه آخرِ همه چیز ختم شده به دستانِ خدا :)
اگه یک درصد نگاهمون مثلِ شما بود الان کجا بودیم؟!
خیلی خیلی موفق باشید. از یکی از دوستان یاد گرفتم واسه آدم‌های بزرگ آرزوی شهادت کنم. شهادت نصیبتون ان‌شاءالله
پاسخ:
سلام
ممنون که نظر میگذارید :)
بسی بسی ممنون
نگید ترخدا
ممنون از دعای خوبتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی