نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن ». رفت. و «پیامبر» بازگشت!

آخرین مطالب

۱۹ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

آهن گداخته دستم میگرفتم آسان تر بود



............................................................
پ ن: در این دو روزه سه بار مطلب نوشته ام و پست نکرده ام
حرف در گلویم می خشکد


ماییم و موج سودا شب تا به صبح تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

پ ن : خوبم!
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۱۱:۱۷
رهانویس
دعای "یا من تحل به عقد المکاره" دعایی است که به خدا شکایت میبرد
بعد رو می کند به خدا ...که آخر گره ای را که تو بسته ای مگر میشود دیگری باز کند....
بیا و بازش کن
همین

..................................
بسیار دل نازک شده ام...


زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۱۰:۱۸
رهانویس

در این نوشته کمی شعر نوشتم و کمی غرغر کرده ام ......

اگر طاقت ندارید نخوانید. راستش دوست ندارم خاطرتان مکدر شود

.......................................................................

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمیبینم

در این تکرار در تکرار پایانی نمیبینم


زمین  از دلبران خالی است یا من چشم و دل سیرم

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

.............................‌................................................

میخواستم این پیام را به یکی از اعضای خانواده بفرستم مراعات کردم! و نفرستادم

ناراحتم کمی...با این حال نه خیلی

به خودم میگویم چه کنیم...جواب این است که صبر...

...............

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی............

این مصرعم در خطاب به خداست که حضورش در زندگی ام کم شده و 

من بی تاب شده ام...واقعا وضع فعلی زندگی ام بیشتر شبیه به دویدن و 

فرار کردن می ماند...چه غمناک 

گاهی با خودم میگویم که تو چه را مثل بقیه نشدی؟باز نهیب میزنم که شکر

من از جنس آن ها نبودم

ولی باید طرحی نو دراندازم

این روال بی فایده است

......................

نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت تو

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۰۸:۴۷
رهانویس

در حالی که 3:15 دقیقه نیمه شب خوابیده بودم

7:15 از خواب بیدار شدم و 8 در محل قرار با دوستان بودم
9 رسیدیم به محل جلسه و از 9و ربع تا حوالی 10 یک بند سخن راندم (فی الواقع راندم :) 
و نوک جمع را چیدم...(اعم از مدیر فنی خودی و گروهی که برایشان ارائه میشد!)

بعد که از جلسه آمدیم بیرون مدیر فنی عزیزمان حسابی تشکر کرد از حسن سخن وری و اعتماد به نفس( دو سه بار)

و لحظاتی بعد فرمودند:

دهنت مسوااک چرا انقدر توقع فنی را از ما بالا بردی؟

و بعد مدیر بازاریابی فرمودند:

دهنت مسواک چرا اینهمه توان فنی رقبا را به سخره گرفتی؟


ما هیچ ما نگاه!

اجمالا جلسه خوبی بود و خداروشکر خوب ارائه کردم.....فضای جلسه کاملا کاملا مثبت بود

.........................................................................................................................

کاملا بیربط: با خواهر گرام رفتیم کافه ای لوکس و چای خوردیم با لیمو و عسل و رولت شکلاتی!!!!!

قیمتش را نپرسید خاطره شد صرفا...دوسالی یکبار اتقاق میافتد مثلا....

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۷
رهانویس

از قدیم رسم داشته ام که سال ها را برای خودم نام گذاری کنم(شبیه مسئولین جمهوری اسلامی :)

امسال را  سال "دویدن به سوی درهای بسته" نامیده بودم...(همان عید96)


یوسف پیامبر که چاره ای نیافته بود، در اوج ناامیدی و در حالی که می دانست در ها بسته است به سمت در های بسته دویده بود.خدا درب ها را گشود و یوسف را نجات داد اما.....اگر یوسف ندویده بود حاصلش رسوایی و بدنامی بود...

اول عید با خودم گفتم سه در بسته پیش رو دارم امسال

درب کوچک - درب متوسط - درب بزرگ

درب کوچک که تعریف پروپوزال ارشد بود، اردیبهشت ماه و در اوج ناامیدی به هر جان کندنی که بود انجام شد...البته زمانی کاملا از این درب میگذرم که پروپوزال را دفاع کرده باشم( شاید شهریورماه و یا بهمن آینده)ولی به هرروی درب اول را با توکل گذراندیم

درب متوسط رهایی از عاداتم بود...این وبلاگ را که برپا کردم کنج ستون توضیحاتش نوشتم"خسته ام ولی مصمم" خداراشکر که لطفش با ما مدام بود و الان سالم و سرمستم از لطفش

درب متوسط تمام شدنی نیست اما قطعا شروع شده و  در حال عبوریم...آنچه در این قریب به دوماه خدا نصیبم کرده معنی جز بازکردن درب متوسط برایم نداشته.

درب بزرگ اما ازدواج است...الان که برایتان می تایپم، در اوج ناامیدی از دنیا و آدم هاو لینک هایش و در اوج امید از خدا و دسترسی هایش هستم...به واقع درب قفل است و من چنان که جامعه ای ناپاک تر از زلیخا به دنبالم باشد می دوم...امیدی ندارم به جز لطف تو

کلیدی نمییابم به جز رحمت تو

و دقیقا هی گوشه و کنار منتظرم که ببینم کی می رسد آن رزق لایحتسب ات

کجاست آن گشایش نزدیک تو؟ ، کجاست آن یاری رسانی سریع تو؟ 

این فرجک القریب ، این غیاثک السریع؟ (دعای ابوحمزه)

دعا بفرمایید

دعاگوی نگاهتان به این دست نوشته ها در این رسانه کم فروغم(به خصوص بعد از رفع فیلتر تلگرام :)

.......................................................................................................................

پ ن: اشتباه نشود ها، شدید پیگیر ازدواجم(خودم و خانواده)
اما میدانم که از این پیگیری ها کاری برنیاید اگر رزقم نفرماید آن که سررشته کارها و جانم به دست اوست!

.....................................................................

کاملا بیربط: قشنگ مثل کوه نوردی می مانم که تا کمره ی کوه بالا آمده و کوله بار فعلی اش را زمین گذاشته تا کوله باری جدید بردارد.

امروز امتحانات ارشدم تمام شد و قصد کرده ام دقیقا از همین امروز (در این 42 روز باقی مانده) برای کنکور دکتری اندکی بخوانم...

الحمدلک

.................................................................

پر از امیدم ها...ولی گاهی نیاز است که دردو دل کنم بالاخره
ببخشید 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۲
رهانویس

وقتی سعی می کنی با دلایل متقنی که جور کرده ای رییس را متوجه کنی که طرحش اشتباه است

ولی گمان می کند، که داری دلیل الکی می آوری...   :|

# کاری

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۷
رهانویس
رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا
زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا

پ ن: در حالی که پیرهنم را روی چشم کشیده بودم تا نور کم تر شود
آب دیده نجاتم داد... و رستم از این شهر بلا
پ ن۲:حدیث داریم که البلا للولا
یعنی بلا بلا برای دوست است
پ ن۳:واقعا از امروز خودم خوشحالم...شکرت ای محبوب،معبود 
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۰۹:۲۴
رهانویس

الان همین قدر بیش تر از مکنونات قلبی ام نمیتوانم بنویسم:

شکر که سالمم نگه داشتی و لطف میکنی

شکر که آب دیده عطا میکنی که بپوشاند دوری مرا از تو

شکر که بی امان پیوند میزنی میان دل گناه سوخته ام با عرش ملکوتی ات...

ممنون که محبت می کنی و عشق میورزی در حالی که احتیاج نداری و غنی از عشق ورزیدن با چون منی
یاری رسان تا نه فقط خودم را ...همه را جدا کنم و پیوند زنم با تو...

صد البت که تو خودت پیوند دهنده ای


.........................................

شاید شب نوشتم، نمیدانم



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۱۲:۱۵
رهانویس
تو مصفای از صفاتی معبودم...
تو  معلای از کلاماتی ایده آل غایی من !
اما حقا که صحنه آرایی......
چه صحنه زیبایی آاراسته ای در زندگی من....

قبول قبول 
تسلیمم...
تا روزی که تو بپسندی و ازدواج مرا به تاخیر بیاندازی تسلیمم...سمعا و طاعتا
من آن روز که تو پسندیدی با آن که تو پسندیدی همراه خواهم شد

................................................................................................
پ ن: خبر خاصی نیست...صرفا دلم گرفته بود و هیجاناتی دیدم ناخودآگاه این نوشته بر صفحات کیبورد جاری شد....

پ ن2: "الهی لاتحمل علینا ما لا طاقه لنا" خدایا ما را به آنچه تحملش را نداریم آزمون مکن
یعنی که گمان نکنم خیلی مجرد ماندنم هم به صلاح باشد...باز هر آنچه تو بفرمایی که صحنه آرای بلامنازعی :)

پ ن3: عزیزی می فرمود: اگر اینقدر که برای ازدواج آه و ناله کردیم برای شهادت دعا کرده بودیم
تا حالا لااقل یک کوچه به ناممان بود :)
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۰۰:۲۲
رهانویس

این پست شرح حال است...اگر پریشان خوانی را نمی پسندید، نخوانید!
.................................................................................................

همه ی میوه ها برایم عزیزند... اما یکی برایم خیلی عزیزتر
انار
آن قدر عزیز است این از بهشت آمده، که می توانید انار به من کادو بدهید :)

خسته از شرکت آمدم و رفتم نیم ساعتی کنج مسجد دانشگاه بیهوش شدم از خواب!
از خواب که به زور برخاستم..حالتی از بی حالی بود

سلف دانشگاه انار هم هدیه داد همراه شام....

و من را می گویی انگار که هدیه ای از خدا برایم رسیده باشد

بسی سرحال شدم...آنقدر که می توانم بیستون بکنم برایتان :)

............................................................................................

این وقت شب تنها نشسته ام در آزمایشگاه و درسی را می خوانم که دوشنبه امتحانش را دارم

دقیقا می شود یکی مانده به آخرین امتحان ارشد....

این وسط در تنهایی آزمایشگاه دارم شیرینی ویزای آمریکای یکی از دوستان هم آزمایشگاهی را میخورم. به گمانم در این یکسال و نیم که این آزمایشگاه هستم...این چهارمین سری شیرینی ویزای آمریکاست. یعنی چهارنفر رفته اند "ینگه دنیا" !

..........................................................................................

پریشب که پست شعر گذاشتم رفته بودم به یک نشست هم اندیشی من باب فلسفه زندگی،عقل و عشق و دین و ....فارغ از نشست و صحبت ها و آدم هایش این بیت را با خودم زمزمه می کنم  همچنان که شیرینی می خورم و مزه انار در کامم است


هر کسکی را کسکی، هر جگری را هوسی

لیک کجا تا به کجا، من به هوایی دگرم


و چه قدر هوای خوبی است این هوا! اگر می دانستید...وادی عجیبی است با یک انار سرشارم می کند و با یک قطره اشک پروازم می دهد

اگر مطمئن نبودم که حقیقی است، میگفتم که روانپریش شده ام یا روانگردان خورده ام...شکر که حقیقی است...


از گناه که رها شوی...بال هایت باز میشود حالا اگر ویزای آمریکا برای همه دوستان هم بیاید

من یکی، به هوایی دگرم
..................................................................................................

بر همگان گر زفلک زهر ببارد همه شب

من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم


هر کسکی را کسکی، هر جگری را هوسی

لیک کجا تا به کجا، من به هوایی دگرم

..................................................................................................

شکرت ...الحمدلله....شکرت

ترسم از آن است که به رهایی مغرور شوم و دوباره اسیر گردم

خدانکند..دعا بفرمایید دوستان، دعاگوی نگاهتان به این سطرهای مشوشم صدالبته
...............................................................................................

عکس تزئینی نیست :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۱
رهانویس