نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن ». رفت. و «پیامبر» بازگشت!

آخرین مطالب

۱۶ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

سر زلف تو شد ؛ نشد ؛ زلف نگار دگری!

پ ن:خوبم‌الحمدلله 

پ ن۲: در مورد پیله ی فکری که هفته ی قبل به دور خودم کشیده بودم نوشتم

یعنی نتیجه اش این بود که زلف نگار دگری!


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۲۱
رهانویس




من از خوش باوری در پیله ی خود فکرمی کردم

من از خوش باوری در پیله ی خود فکر

من از خوش باوری در پیله ی خود

من از خوش باوری در پیله ی 

من از خوش باوری در پیله

من از خوش باوری در 

من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم


پ ن: دارم دقیقا به همین سبک که نوشتم
چه چه می زنم برای دل خودم و این بیت را ترانه طور زمزمه می کنم...

بیش تر روی پیله ی خود تاکید دارم و فکر!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۸
رهانویس

سلام

عکس متعلق به یکی دوماه پیش است.(در کنج گوشی ام مانده بود و یادم رفته بود)
 انار پریروز(دو پست قبل) را از آن درخت پشت سری چیدم
البت الان همه ی انار ها خورده شده به غیر از یکی دوتا
امروز دوباره به خانه ی مادربزرگ میروم...جمعه است...مستحب است انار خوردن :)
چه مهم است که تا یلدا،  اناری نمی ماند برای خوردن :)


پ ن:این بخش باغ خیلی خشک آباد است به جز درخت های انارش




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۰:۰۷
رهانویس

قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون

(ای پیامبر) تو بگو خدا؛ بعد آن ها  را رها کن که  در بازیچه خود فروروند

یعنی در منجلاب خود بازی کنند(یلعبون)

 سوره انعام آیه۹۱


قابل اعمال به تمامی مسائل زندگی

مهاجرت خارج از کشور-ازدواج-مسیر آدمیزاد و شیر مرغ!! 

.........................................................................................................

پ ن:دعای ابو حمزه لازمم...عنایتی معبودا

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۲
رهانویس

مرتبط با پست قبل:


در همان قایقی که صبر می کنم تا ببینم خدا باد موافق را از کدام سمت می فرستد

تا زندگی ام را به آن سو ببرم 

حتما، مدام این شعر صائب را زمزمه خواهم کرد(بخصوص این تک مصرع را)



[نظرم عوض شد...کل آن مصرع را می خوانم]

کی به کیه  :) 


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۴
رهانویس

رفتم خانه ی مادربزرگ و از منتهای باغش روی منتهای شاخه ی درخت 
بالای بالا طوری که قد هیچ بنی بشری کوتاه تر از من نمی رسید انار چیدم

یکی از سه انار باقی مانده را چیدم و  دوتای دیگر را گذاشتم برای هفته های بعد

تقریبا مطمئنم هیچ کس قدش یا لااقل حوصله اش نمی کشد که آن دوتای دیگر را از آن بالا بچیند به غیر از من انشالله:)
سرخ-آبدار-ترش-کوچک
درحالی انار را بلعیدم که محتویات مغزم شبیه جگر ذلیخا [شرحه شرحه] یا شبیه آش شله قلمکار [به هم ریخته] بود

بسیار بسیار با خودم فکر کردم

و به خلاف عادت حتی جاهایی با خودم حرف زدم....

هی مرورکردم صحبت هایم را و افکارم نمیگسست[تمام نمی شد]
...............................................................
 پ ن: الحمدلله

پ ن2: انصافا نمی دانم چه میکنی خدایا! الحمدلله که صحنه آرایی!
اجمالا استراتژی فعلی این است که پارو نزنم ببینم باد را از کدام ور می فرستی که قایق زنذگی ام آن سمت برود

پ ن3: شرمنده ی نگاهتان که ادبیاتم به هم ریخته...عین آدم نمی توانم فارسی معاصر بنویسم!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۲۱:۲۱
رهانویس

سلام

فردا باید جایی بروم...

داشتم فکر می کردم شب که رسیدم باید کفش هایم را حتما واکس بزنم

با عجله و تند تند از خیابان مظفر آمدم پایین رسیدم سر چهارراه ولیعصر

دیدم بچه های موسسه طلوع بساط کرده اند و شربت و شیرینی می دهند

طرح "سه شنبه های مهدوی"‌است.. سیر بودم مهمان احسانشان نشدم

آمدم جلوتر 

دیدم واکس صلواتی گذاشته اند کفش ها را به ایشان سپردم و عجیب

کفش هایم سرحال آمد .....تشکر کردم بسیار

چند قدم که گذشتم رسیدم به شلوغ ترین چهاراه خاورمیانه‌

طبق عادت سلام فرستادم به مولایم ولی عصر(عج)

 یادم آمد که فردا باید جایی بروم و  امشب واکس کفش هایم را مهمان احسانشان بودم

با خودم خندیدم

به فال نیک گرفتم و در قلب توسل کردم

"تو عزیزترین که واکس کم ارزش کفش ما هم از  صدقه سر توست

نگاهی بفرما که فرداها به خیر سپری شود "

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۹:۱۶
رهانویس

شنیده بودم که اگر خودت را برای غیر خدا زیبا کنی

زیباییت را کارگر نمی اندازد یا شاید هم از چشم معبود می افتی....

نمیدانم شک از من (قریب به این مضمون)

نشسته بودم و سلمانی صورت و سرم را مرتب می کرد و مدام فکر می کردم

نکند گمان کنی خبری شده 

من به واسطه ی فرار به سوی تو چهارشنبه می روم 

من از حکایت عشق تو بس کنم هیهات

مگر اجل که ببندد زبان گفتارم

طرفه انکه بسی زیبایم کرد

بیش از همیشه 

..................

همین قدر مبهم نوشتم

چه کنم دلم رضا نمی دهد به شرح پیش رو!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۰۶:۰۳
رهانویس

الهی الیک صمدت من ارضی 

خدایا به سوی تو از خانه و کاشانه ام حرکت کردم

و قطعت البلاد رجا رحمتک

و شهر ها را پیمودم به امید رحمت تو

فلاتخیبنی

پس نا امیدم مکن


توشته شده در اتوبوس در حال حرکت به سمت تهران!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۶ ، ۰۵:۵۹
رهانویس

سلام

در کم تر از نصفه روزی چنان دریای رحمتش را گسترانیده

که از تعجب و شادی زبانم خشک شده....

واقعا واقعا در پوستم نمی گنجم از شدت شادی

الحمدلله الذی ادعوه فیجیبنی ......الحمدلک یا سیدی

انا لا انسو عیادیک عندی و سترک علی فی دار الدنیا

خدایا من فراموش نمی کنم لطفت را با من و پوشش ات را بر عیبم در دار دنیا


چند لحطه ای در هوای سحرگاه هوا چشیدم و چه بسیار  روحم را تازه کردم

غریبه که در میانمان نیست بگدار بگویم: احمق کسی که قدر نشناسد و لطف خدا را زمین بگذارد و هدر دهد(خطاب به خودم از شدت شادی و شکر!)

حیف بوده انصافا این ۲۳ سال که سحرگاه چون خرس می خفتم!


پ ن: رفیق زیاد دارم  و ایضا دوست

چه تهران چه شهرستان چه دانشگاه چه محل کار چه  در این وب کده ی کوچک

ولی یکی از رفقایم به نصفه روزی چنان در نطرم عزیز گشت و

واسطه ی کمک شد برای حرکت به سمت خدا که در کلام نگنجد

علی الحساب ۱۴ صلوات در فراز کردم برای راسخ شدن قدمم و قدم ش


پ ن: پیامبر رحمت که جانم فدایش باد فرموده بود

هر از چندی نفحات پروردگارتان از راه می رسد

کمک بگیرید

خدایا چنگ زده ام به ریسمانت

فرار کرده ام به سویت

دارم دوان دوان می آیم 

بند پایم بردار التماسا

طاقت منجلاب ندارم بیش از این

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۰۶:۰۴
رهانویس