نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن ». رفت. و «پیامبر» بازگشت!

آخرین مطالب

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

در یک خانه بسیار زیبا  و نقلی در غربی ترین بخش طهران ساعاتی سپری شد که در شرح نگنجد و در وصف نیاید.

در خانه ی مردی که از من ۱۲ سال بزرگتر بود و سه فرزند داشت و همسر و حانواده اش در سفر بودند افطار کردیم (من و دوستم)

و در خانه ایشان که شاید این سومین دیدارمان بود سه ساعت تمام درمورد ازدواج مشورت گرفتم! و چه اسرار  که نگفتیم!

................................

از همه ی زیبایی های خانه که بگذرم در گوشه ای تابلویی مرا مفتون خودش نمود

نوشته بود:

کسی که کار جهان لنگ می‌زند بی او/

 فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است

در ذهنم به زن و مرد این خانه صدها درود فرستادم!

........

پ ن: ایشان استاد دوستم بود که باهم روابط بسیار صمیمی دارند و حالا من هم اندک اندک مجذوب این استاد شدم

عین یک برادر ۱۲ سال بزرگتر مشورتی دادند که به یاری ام‌آمد. 

شکر

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۰
رهانویس

اول‌)

اکنون که روز آخر ۲۴ سالگی است...مرثیه ای بخوان پیرمرد
فردا دیر است..معلوم نیست مانده ای یا رفته ای!


ثانی)

در مترو فردوسی آقایی حدودا ۴۰ ساله از کنارم گذر کرد و بی مقدمه و حرف پس و پیش گفت:

تو هم پیر میشی ۱۰ سال دیگه تو هم داغون میشی  نترس!

لبخند بود و طوفان افکار به من جاری شد.


پ ن: نام سال را اول سال میگذارند من اعلام نکرده بودم.

امسال را سال «امید و انتظار-همت و اقتدار» نامگذاری می کنم!

امید به جهت امید برای ازدواج و انتظار به جهت احتمالا برآورده نشدن امید!

همت و اقتدار هم صرفا روایت خوش بینانه ای است از موقعیت های کاری پیش رو
البت باتوجه سه ماهه اول سالی که گذشت میتوانم بگویم اقتدار را حذف کنیم بهتر است!


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۴
رهانویس
دوستانی دارم از یمن-لبنان-پاکستان و اخیرا از کنگو!
غالبا در دانشگاه آشنا شده ایم. بورس هستند این جا و از دولت شان تامین مالی میشوند برای تحصیل در ایران.
سه رفیق یمنی دارم
یکی شان دوسال قبل اوایل تابستان که هنوز ابتدای جنگ بود برگشت یمن که خانواده را ببیند و ازدواج کند و برگردد برای ادامه درس
شبی که از خوابگاه می رفت فقط یک کوله پشتی با خودش میبرد(اجازه نمیدادند چمدان ببرد به خاطر جنگ و هواپیماسواری دومقصده از تهران به عمان و از عمان به صنعا)
وسایل ش را در انبار خوابگاه گذاشتیم و بدرقه اش کردم..تنهای تنهای تنها ...سوار تاکسی که شد تکه ای از جان من را هم با خود به یمن برد
اصلتا اهل صعده بود...به گمانم روزی باید به صعده بروم برای یافتن آن تکه از قلبم اگر تا آنروز شهید نشده باشد (برادر کوچکترش در جبهه یمن دوسال پیش به شهدا پیوست)
زمانی که در یمن بود ارتباط داشتیم هنوز و گاهی صحبت میکردیم...یادم هست که پیام داده بودم کجایی؟
و با تاخیر نوشته بود: (سلام برادر-الان خانه ام جبهه بودم. دوهفته دیگر عروسی ام هست)
قرار بود آخر تابستان بیایید که راه های هوایی مسدود شد و جنگ شدت گرفت و دیگر هیچ هواپیمایی از صنعا نمیپرید
امین ماند در یمن و من این جا.....جبهه رفتنش بیش تر شد و ارتباط ما با واتس اپ تقریبا قطع شد و شماره اش عوض شد و من ماندم و تکه از از قلبم که در صعده است احتمالا یا قرضه تهم یا شاید امشب در الحدیده...کسی چه می داند؟
امشب پیام دادم به دوستان یمنی ام در ایران که همچنان مشغول تحصیل اند (هم کلاسی های امین)...این مکالمات من است

امشب از چهار جهت حمله کرده اند به یمن که محاصره دریایی را تکمیل کنند...هدفشان شهر ساحلی الحدیده است+
مجاهدان مقاومت کرده اند ولی به دعا نیاز است دوستان.....اگر امکانش هست حمد بخوانید برای سلامتی رزمندگان
..................................................
دیروز که از ترمینال جنوب می آمدم یکنفر از من آدرس پرسید که دوست شدیم و مسیر مترو را باهم آمدیم
از قضا اصالتا اهل کنگو بود و دانشجوی جامعه المصطفی
من نمیدانستم حتی کنگو کجای قاره آفریقاست..شمال یا جنوب یا مرکز..اما معاشرت مان بابرکت بود
یک حس غریبی به من میگوید با سفیر ۱۰ سال آینده کنگو در ایران دوست شدم (اقدام کرده بود برا ی جذب در سفارتشان برای پساتحصیل)
از قضا هردو مشغول نوشتن پایان نامه بودیم! (درد مشترک)
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۲
رهانویس