نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن ». رفت. و «پیامبر» بازگشت!

آخرین مطالب

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

قدیم تر با خودم فکر میکردم که چرا حضرت مولا گفته "آرزوهایت را کوتاه کن" مگر نه آنکه باید کمال بطلبم و اوج بخواهم...در مادی و معنوی

و قدیم تر فکر میکردم یعنی چه که فرموده اند:

کن لدنیاک کانک تعیش ابدا و کن لاخرتک کانک تموت غدا

برای دنیایت چنان باش که گویی جاویدان خواهی ماند و برای آخرتت چنان باش که گویی فردا می میری.

مگر میشود این دو کنار هم...و مگر می گنجد؟ پس به دنبال جواب بودم جوابی از جنس دو دو تا چهارتا

و مگر میشود در راه دنیا دوید و از آن سو آرزویت را کوتاه کنی و مگر میشود بخواهی و در عین حال نخواهی!

جواب این بود: زاویه دیدت را درست کن و جواب این سوال را زندگی کن!!

...................................................................................................................................................................

وقتی فیلم می بینم برعکس دیگران که غرق فیلم می شوند و در خلصه کارگردان معلق می مانند و  با فیلم حس میگیرند...بیرون می ایستم!

یعنی غرق نمیشوم هی با چشم نویسنده فیلم  به تکه های به هم پیوسته سکانس ها نگاه می کنم...دلم نمی خواهد بخشی از معلق ماندن در فیلم و حس گرفتن را بردارم! می دانم لذتش را کم می کند یعنی دیگر غرقه فیلم نمیشوم و خودم را در فیلم نمی بینم و  عمیق انگار که خودم بازیگر نقش اول فیلمم کیف نمی کنم! ولی خارج از فضای بازیگران ایستاده ام به نظاره و این خود کیف دیگری دارد که به شرح نیایید!

شرح جمله امام در نظر من اینچنین است:

 حالا انقدر دنیا رو آرزوهایش را جدی نگر
که کل ماجرا فیلمی است...کمی درام تر..کمی خشن تر...کمی طبیعی تر!

چنان دنیا را بخواه که انگار تو نقش اول فیلم زندگی جاودانه ی دنیایی و چنان بدان این زندگی فیلم است که آرزوهایت را کوتاه کوتاه کوتاه کنی و بدانی که انگار فردا خواهی رفت...همین فردا...نه حتی پس فردا... نه حتی بیست سال دیگر...

...................................................................................................................................................................

این عکس را  پس زمینه گوشی ام انداخته ام...زاویه دید دیروز من است وقتی پس از ناهار دراز کشیده بودم در دل! طبیعت

زیرانداز روی پونه های کوهی بود و عجیب بوی پونه ی کوهی به مشام میرسید

آرام بودم و گرم فکر
کمی خوابم می آمد که البته شاید ازخواص پونه بود که آرام بخش است! فکر میکردم و این حرف ها با من سپری میشد:

زاویه دید مهم است...تقریبا مهم تر از هرچیزدیگری در زندگی
دارم به نوشته ی انتهایی فیش  پنیربرگر هفته قبل ایمان می آورم: «صوفی برای خود هیچ خواسته ای ندارد!»

رها کن برادر 
زاویه دیدت را رها کن

برای نتیجه نجنگ برای وظیفه بخواه!

آرزوهایت را کوتاه کن که اندوهگین نشوی...یاد بگیر ...تمرین کن

توباید بلد باشی که اصولا دنیا کمر به اندوهت بست.. درعین حال باید بلد باشی که صوفی ابن الوقت است و در لحظه زندگی می کند!

.......................................مبهم نوشت!.................................................................

آرام و خیلی مبهم طوری که هیچ خوانتده ای کاملا ملتفت منظورم نشود می نویسم:

خواهم دوید نه به آن جهت که صرفا به دنبال پول از این کسب و کار باشم( به خصوص حالا که رقیب جدی و قوی داریم)

و نه به آن جهت که در فکر همراهی با  ایشان باشم (به خصوص حالا که ابهامات جدی داریم)

به جهت تو خواهم دوید خدایا...یه جهت تو....خالصا..

ببین اگر دارم کج میدوم بگو...مرا توانی جز دیدن تو نیست

و از تو روی نتابم و به دنیای اندوه ساز متوسل نشوم...شکرت که چنین به سرم میزنی!

............................................................................................................................................................

پ ن: "نون و القلم و مایسطرون...(قسم یه قلم و آنچه می نویسند" که نوشتن رهایی بخش است!

پ ن۲: ببخشایید که باز بخشی مبهم نوشت نوشتم!

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۸
رهانویس

درحالی که بارغمم را تریلی نمی کشد و  سینه ام سخت سنگین نگفتن است!
راه می افتم به سمت دانشگاه احتمالا جدیدم در غرب تهران...از استاد احتمالا جدیدم (پذیرشم هنوز قطعی نیست-به احتمال 70 درصد است!)
اجازه گرفته ام که در جلسه هفتگی شان شرکت کنم.

می بینم گرسنه ام  از دم در دانشکاه برمیگردم  سمت رستوران دانشگاه
پنیربرگری می گیرم که نیم پخته است و مشغول میشوم که جمله ی انتهای فیش غذا مفتونم می کند

«سوفی هیچ خواسته ای برای خود ندارد»

میگویم اتفاقی ست...کسی چه میداند چه تعداد جمله متنوع ذیل این فیش ها مینویسند که حالا در این شرایط و این حال این یکی به تو افتاده!
بگذریم که واقعا موعظه اش به جانم می نشیند!

........................................................................

راه می افتم و 15 دقیقه بعد پیاده خودم را رسانده ام به ایستگاه مترو
به مترویی که دم پایم میرود نمی رسم و مینشینم منتظر...گوشی را در می آورم که پیامرسان چک کنم! یادم می آید که بسته اینترنتی ندارم..منصرف میشوم...گوشی را برمیگردانم به جیب و دوباره منتظر می مانم..یک هو انگار که کک به تنبانم افتاده باشد، گوشی را در می آورم و داده گوشی را روشن می کنم که بی خیال مال دنیا و شارژ اعتباری!

میروم در پیامرسان ها و هی بین این و آن می چرخم که دو نشانک (نوتیف) جیمیل می آید...
در بالای کرکره اندروید اولی معلوم است که یکی از همین تبلیغاتی های ایمیل دانشگاه ست...

بی خیال میشوم و دوباره مشغول پیامرسان ها که باز اتفاقی جیمیل را هم باز میکنم و نامه دومی را می بینم!
استاد جدیدم ایمیل زده که کسالت دارد و جلسه هفتگی برگزار نمیشود...عجبا که یادش به من هم بوده و یک ایمیل جداگانه به من زده!
از دم مترویی که رسیده برمیگردم و دارم فکر می کنم که چه اتفاقی ایمیل ش را دیدم وگرنه لااقل ساعتی تا آن سر شهر مسیر پیموده بودم!

دارم در زیرگذر مترو قدم میرنم و همینطور در ذهنم دلم میگوید که ای کاش اتفاقی دوستی بود که ذهنم را بچرخانم از غمم!

.............................................................................................................

مهدی لبخند به لب، انگار که شکارش را صید کرده باشد مرا می گیرد که وایستا مرد! سر به زیر کجا تند تند می روی!

می خندم...بهش میگویم شکر خدای اتفاقات کاملا تصادفی

ایمیل استاد را نشانش میدهم و او هم می گوید که 10 دقیقه پیش کارش تمام شده بود و اتفاقی 10 دقیقه معطل کسی شده! اتفاقی

از اذان ظهر تا ساعت 3 اختلاط میکنیم از هر دری  و من رفیقی یافته ام که غمم نداند و راحت میتوانم با او بدون غم حرف بزنم!

...........................................................................................................

خیلی اتفاقی خوابیده ام زیر آسمانت بالای پشت بام خوابگاه هفت طبقه!

ماه زل زده به من و من که ابوحمزه نوش می کنم با تو....میشنوی که خیلی اتفاقی دارم صدایت می کنم خدای اتفاقات تصادفی!

نوشته دیشبم در سررسید هنوز می سوزد، شعله ور است، کلماتش با خودشان غم دارند، می بینی و اقدام نمی کنی! مهربانترین!

..........................................................................................................

 و جگرگوشه ای در قتلگاه فرموده بود : « رض برضائک، مطیعا لامرک، لامعبود سواک...

..........................................................................................................


پ ن : میدانید که شرمنده ام که غم انگیز نوشت است!

پ ن2: با مادر دعوا کردم...خیلی ملایم، خیلی مودبانه، خیلی جدی!

25 درصد او مقصر بود و 75 درصد خودم. کسی نیست سر من داد بزند غیر خودم!

چه آنکه کلمات در نوشته دیشب سررسید همچنان داد میکشند برسرم


پ ن3: امید دارم چه بسیار...آنقدر که انگار روی معدنش نشسته باشم و تمام نشود

 پ ن4: وسط این هیری ویری که موج غم میزند و هزار کار بر سرم ریخته، کتاب رهش را دست گرفته ام و عین هوولو می بلعم!

یاد ایام جواانی و کتابخوانی های هفته ای 100 ص به خیر!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۸
رهانویس
احساسم شبیه لحظه ای بود که چکله ی* روی زخم را میکنی!
سخت، نسبتا دردناک، شاید کمی لذت بخش
بیش تر حسم این بود که خب خداروشکر تموم شد....

اکنون بازمانده منم و یک زخم کاری قدیمی از قبل!


پ ن: مرا چاره ای جز مبهم نویسی نیست، ببخشایید
مثلا  اگر بخواهم، شرح ماوقع بدهم، شیرین هزار خط متن می طلبد!
یک ماه را که نمی توان در یک پست ریخت! می توان؟!
...............................................................................................................................

*چکله : به زبان محلی مان، قسمت خشک شده ی پوشاننده ی زخم «خون لخته شده خشک شده» که کمی هم می خارد!
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۷ ، ۱۱:۳۵
رهانویس

لحظاتی از دیروز عصر آنچنان غرق فکر شده بودم که کاملا دست به سرم میردید بالابودن دمای مغزم را احساس می کردید.

بی شوخی

دچار Over Thinking شده ام

..................................................

الحمدلک که چنین صحنه آرایی!

دلم می خواست عرش ملکوتی ت را به لرزه در می آوردم

که این همه سناریو نیاز نسیت...انا معترف بربوبیتک

من معترفم به حضور تو در زندگی ام!


شیرچشید موسی از مادر خویش ناشتا

گفت که مادرت منم روی به دایگان مکن!


من ناشتا از تو شیر چشیده و به ندای "لست ربکم" تو بلی گفته ام

از چه می آزمایی؟!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۷:۳۵
رهانویس

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

باد شرطه :باد موافق
و شکر آنچنان که تو باد موافق را می فرستی و بادبان خسته ما را به جان می داری...

و شکر که حامی متوکلانی (پاروئیانی!)

و شکر آنچنان که تو شایسته ی آنی


مسجد دانشگاه احتمالا جدیدم برای دکتری!

رفتم نماز شکر خواندم و سجده کردم
و گفتم چنان که تو می پسندی رواست...

باقی همه بی بهانه اند...بهانه زیستن تویی

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۳:۳۸
رهانویس

پرسید از کدام فرقه ای؟
گفتم: فرقه پاروئیه
پارو نمیزنیم تا ببینیم خدا باد موافق را از کدام سمت می فرستد!

نشسته در قایق زندگی بادبان کشیده ایم برای دکتری خواندن و ازدواج و کار!

خطاب آمد که جملگی به این فرقه شوید!

................................................................

پ ن: چنان در سیلاب حوادث دست و پا میزنم که تو گویی جهان آرام نشاید.

پ ن2: در روایت است که چون بنده را تا سه ماه آینده زنده و سالم یافتید...میتوانید از من به عنوان سنگ زیرین آسیاب استفاده کنید.

همه ی مسیرهای زندگی را موازی دارم جلو میبرم...کی این بالن سنگینن به یکجا به زمین بخورد خدا می داند.

 پ ن3: شرمنده ام که این چند وقت نبوده ام و نظری نداده ام حتی...صرفا فرصت نظاره کردن پست هایتان و تحسین قلبی بود.

پ ن 4: اخیرا به توصیه استادم شروع کردم به خواندن منطق الطیر عطار نیشابوری...کتابی است بیش تر عرفانی داستانی

به صفحه ی 5 نرسیده بودیم که عطار آب دیده مان را به نیکی ستاند!اوصیکم به

پ ن5: مسئولیت رسم الخط نویسنده با احوالات پریشان خودش است و بیان بی تقصیر است.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۰
رهانویس