نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

نوشته های یک جوان رهانویس

و از امیدواری ها ریشه زدن بدون خاک است! با نور

گفت: درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن ». رفت. و «پیامبر» بازگشت!

آخرین مطالب

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

هرروز مینشینند سرچهارراه ، عصر تا شب دست‌بند میپیچند.... با نخ و کنف و چه و چه...

پسرها گوش هایشان را پیرس (pierce) کرده اند (حلقه انداخته اند) و دختر ها گاهی سیگار میکشند

هرروز و هرشب از این مسیر و زیرگذر و چهارراه و کافه های اطرافش میگذرم و چه بسیار آدم ها و جمع ها و دونفره ها که در کنارهم میبینم

از خودم میپرسم دوست داشتی در میانشان باشی؟! پاسخ منفی است

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۴
رهانویس
صبح ها که از خواب بیدار میشوم ناخودآگاه " آخیش" میگویم یا "الحمدلله"
سه سال پیش خوابگاه قبلی ام ، هم اتاقی داشتم که با تعجب به من میگفت تو چرا صبح خوشحال از خواب بیدارمیشوی لعنتی!
من پا میشم میبینم تو خوشحالی و من ناراحت...ناراحت تر میشم!
......................................................................................................
ترم پیش هم اتاقی جدیدم که هوافضا میخواند یکبار رسما برگشت و گفت: خیلی خوبه که من ازت انرژی میگرم!
 و من که میخندیدم و میگفتم این مازاد انرژی ام است که لبریز میشود!
....................................................................................................
تاحالا واضح به هیچ کس نگفته ام 
ولی خودم میدانم که سرچشمه توست که در جانم سرریز میشود.
بی پرده بگویم تو نباشی من تلخ ترین هلاهلم! زهرم! تو هستی اما آبادم

انا الصغیر الذی ربیتنی
منم آن کوچکی که پروراندی
انا العطشان الذی اراویتنی
منم ان تشنه ای که سیر کردی

چه قدر فرق کرده ام..
دیروز داشتم با خودم فکر میکردم که آری مثل من مثل کسی است که پایش زخمی است و با خودش میکشد...میکشد و میبرد...
پا را که نمیشود گذاشت..زخم را که نمیتوان فراموش کرد...
چه خسته ام..چه ویرانم دور از تو
در اتوبوس نشستم و نوشته های قبل از عید و بعد از عید را خواندم...
حقیقتا دارم میکشم پایم را...(دردم را)...
چه غمی که در نگاهم نهفته شده و چه تنهایی که نهادینه شده..
دیگر انرژی ام برای  خودم هم کفاف نمیدهد...تصنعی لبخند میزنم که پنهان کنم حقیقت را و فاصله را
و گسستم را از تو...
بیا
بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
با خودم فکر میکنم که چه کنم رها شوم از غم، مثلا کتاب فلانی را بخوانم یا سخنرانی بهمانی را گوش کنم
نه نه افاقه نمیکند..من باید به تو پیوند بخورم...سیل غمم را مگر شور حیات تو جبران کند
مینشینم کنجی و فکری میشوم عین بچه ها که از چه آفریدی؟ و اگر آفریدی از چه نیاز دادی؟ و از چه حکم به حرکت دادی؟ و اگر نیاز دادی پس چرا جواب ندادی؟ و اگر جواب دادی پس  کجاست...

هم نوا میشوم با فریاد امام سجاد که  :
أین سترک الجمیل أین عفوک الجلیل؛
کجاست پوشش خوب تو و کجاست بخشش بلند تو
أین فرجک القریب أین غیاثک السریع؛
کجاست گشایش نزدیک تو و دستگیری سریع تو

آین رحمتک الواسعه آین عطایاک الفاضله آین مواهبک الهنیئهآین صنائعک السنیه؛

کجاست رحمت واسعه ات؟ کجاست هدیه های گوارایت کجاست کارهای پربهایت

اشک امانم نمیدهد
باور دارم که تو دیر و زود از راه میرسی! میترسم تا آن موقع از دست رفته باشم
.....................................................................
خواب دیدم...میدویدم در حالی که زخمی با من بود و فریاد میزدم فرار میکنم به سوی تو پیش از آن که از دست رفته باشم

و نوح به قوم خویش گفته بود "فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّی لَکُم مِّنْهُ نَذِیرٌ مُّبِینٌ"  «ذاریات 50»
پس فرار کنید به سوی خدا !

پ ن: الحمدلله از ابتدای فرار بسیار امیدوارم و سرحال...ببخشید اگر متن غمین بود! دل غمین بود اندکی
پ ن2: ثبات شخصیتی دارم ها ....ولی قالب قبلی یه کم یخ بود و کوچک این یکی گرم تر و بزرگ تر..جادارتر است :)
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۸
رهانویس

پروژه ارشد برایم طعم قهوه دارد!

کاملا تلخ، کاملا شیرین!... میگذرد الحمدلله


پ ن: پنجره آزمایشگاه.

پ ن2: نیاز به توضیح نیست طبیعتا که همه اش را من تنها نخوردم :)


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۱
رهانویس
میدان فردوسی را گز میکنم رو به پایین سمت خوابگاه
ساعت 10 ونیم شب است و دلال ها هنوز ایستاده اند...یکریز عین طوطی تکرار میکنند...دلار دلار !
دارم سریع از کنار خیابان رد میشوم که لحظه ای می بینم شان.
نگاهم گیر میکند...یک مادر و پسرند ایستاده مشغول صحبت برای خرید دلار
مادر، مادر من است کمی شکسته تر
و پسر خود منم کمی قد کوتاه تر

مادر شبیه مادر من چادری ست و پسر که شبیه من ته ریش  اندکی دارد.
نگاهم گیر میکند و ناخودآگاه فکر میکنم که این وقت شب خرید دلار برای یک مادر و پسر چه معنی دارد، مگر اپلای !
و پسری که باید احتمالا Internshipی (کارآموزی) چیزی داشته باشد که شاید زودتر از September بار سفر بسته!

برایش و برایشان دعا میکنم و این قلب من است که در پس این سناریو احتمالی با خودش زمزمه میکند
 تو چه میدانی رفتن چیست و نرفتن کجاست! تو چه میدانی دلتنگی چیست و دلخواه کجاست!


 پ ن: ثبت در تاریخ برای مخاطب قرار دادن قلبم در آینده!
پ ن: مادر من دوست دارد اپلای کنم! یا للعجب....گمان میکند بروم زندگی بهتری خواهم داشت!
من به حرف قلبم گوش میدهم در اینجور تصمیم ها، که حکم به ماندن داده است! انشالله
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۱
رهانویس
۲۳:۰۰ 
داستان همان داستان اخیر است
غرش را سر مادر میزنم...به کنایه چیزی میگویم و ناراحتی ام را بروز میدهم...حالی آنکه او بی هیچ نقشی ست این وسط، اکنون! 


۱:۰۰
قفس سینه بسیار تنگ بود!
و قلبم از شدت مهجوری پر پر میزد!

ممنون که آمدی ...مدت ها بود چنین حضور نیافته بودی!  (سه بار سال ۹۵، یکبار سال ۹۶ و امسال هم یکبار)
ممنون که حلول کردی درقلبم و دیدم که غمم شعله ور ساختی تا برسی!
واقعا دیشب ترسیده بودم که از دست بروم بی تو ...

۸:۰۰
با خانواده  از شهرستان میزنیم بیرون به سمت طهران، ۲۰۰ کیلومتری را رانندگی می‌کنم،
اواخر راه میزنم کنار، پدر می‌نشیند پشت فرمان. درحالی که کل مسیر را با خودم و همه سکوتم جز جمله ی کوتاهی که به پدر می‌گویم:
کاش دیشب صحبت میکردیم!

۲۰:۱۵
در آزمایشگاه دانشکده نشسته ام، دست و دلم دیگر به کار نمی رود 
میروم پی خواندن وبلاگ مورد علاقه ام که متعلق به معلم دوستم است! (هم ایشان که یک شب خانه شان رفته بودم اینجا)
هشتگ #ازدواج  را  میجویم و  ۳۸ مطلبی را که از قدیم تا جدید نوشته اند میخوانم
همانجا نذری میکنم و آرام میشوم و نماز مغرب و آرامشی از جانب تو!
نذرم این است: اگر ازدواج کردم با همسر مومنی، از آن جا که پیش از ازدواج رنج کشیده ام! سعی کنیم (اگر ایشان همراه باشد)
که برای ۴۰ زوج قدمی، کمکی ، همراهی، نصیحتی، چیزی در مسیر ازدواج داشته باشیم. شاید کمکشان کنیم که به هم برسند مثلا
۴۰ زیاد است، ۱۴، ۱۴ هم زیاد است ۵ .... دیگر کم تر از ۳ تا که نذر نمی‌شود   :)

۲۳:۳۰
اکنون که می‌نویسم، سی ساعت از  سه هفته گذشته!! 
و من با خودم میگویم بنویس که از ایشان هم که قدمی در وسعت روحی بنده برداشتند (با پاسخ شان)
تشکر میکنیم!!

..........................
پ ن: شکر
پ ن۲: مرتب و کاملا مرتبط با یک موضوع واحد نوشتم بالاخره :)
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۷
رهانویس
این نوشته پنج بخش دارد که دارد که لزوما به یکدیگرمرتبط نیستند!
قول میدهم که از بار دیگر اینطور آشفته ننویسم! چه کنم که خاطرم آشفته بود!

........................یه امشب شب عشقه ....................................

پنج شنبه شب است و سه ساعت مانده به نیمه شب نشسته ام در تاکسی بین شهری و سرم را چسبانده ام به شیشه عقب...
تصاویر می آیند و میروند و  من که در افکار خویش غوطه ورم. 
سمند بیابان را گز می کند و به سرعت متوسط 120 کیلو متر بر ساعت راه می پیماید که بکاهد از مسیر پایتخت تا شهرستان.
ضبط ماشین صدای خواننده ی انور آبی را پخش میکند که دارد بلند بلند میخواند :"یه امشب شب عشقه...همین امشبو داریم" و راننده که انگشت اشاره و وسط را کنار هم گذاشته و ریتمیک روی فرمان بالا و پایین میبرد...
این منم که نشسته ام در این تاکسی این هنگامه شب و به فکرم...این منم که زل زده ام به دخترک 3 ساله موطلایی در آغوش مادرش در صندلی جلو
و این تویی که نگاهت از ماه شب سیزده در بیابان تنها نظر انداخته بر ما....
گمان میکنی من به چه فکرم! واضح است، تو!
گمان میکنم تو در چه فکری؟....صحنه آرایی! معبودا....دیدی شناختمت در هیبت نگاه ماه در بیابان!
دیدی داشت بلند بلند فریاد میزد که "یه امشب شب عشق است"....دیدی عین عشق را چگونه می کشید که بگوید عمق عشق امشبش را !
من نگاهم مانده به تو خدایا...میدانی که میدانم با تو همه شب عشق است و بی تو هیچ! 

........................ساندویچ کلم و گوجه .....................................

پنج شنبه شب است و سه ساعت مانده به نیمه شب، آخرین مسافر تاکسی بین شهری ام، میگویم لحظه ای صبر کن آب معدنی بگیرم.
میروم تا اولین مغازه که فلافلی است، آب را که میخرم هوس فلافل می گیردم! هوس فلافل که نه البته...ضعف دل از گرسنگی!
خیلی هول هولی اصرارش میکنم که ساندویچ فلافل آماده بدهد به من ! و او که اصرار  میکند خودم سلف سرویس گوجه و کلم پر کنم در ساندویچم! دو دقیقه بعد در تاکسی ام فلافل و آب معدنی در دست.
از تهران که میزنیم بیرون، ساندویچ را به کنار دستی ها تعارف میکنم و آغاز میکنم به خوردن..
فلافل ش نمیدانم نیم پخته است یا خام یا روغنی! ترش است! جل الخالق! اولی را به کنار پلاستیک می اندازم و عمیقا مشغول باگت و کلم و گوجه مبشوم و چه قدر که گرسنه ام!
بسم الله!!! انصافا دومی تلخ است! مگر میشود...تعلل نمی کنم یکی یکی فلافل های نیم پخته را از شکم ساندویچ بیرون میکشم و ساندویچ کلم و گوجه را با اشتهای باورنکردنی میبلعم!

........................امید .....................................

از صبح هی دکمه قفل گوشی ام را میزنم و نگاهم به تصویر جدید صحفه گوشی قفل می شود! و این نفحات امید است که در جانم جاری می گردد!

آنجا که تو پا به پیری گذاشته ای و آن جا که دشمنانی داری که سالهاست تو را می طلبند و سال هاست که مخفیانه زندگی کرده ای...
و چه فخر اسلامی و چه دوست داشتنی هستی....
و چه زیبا مناجات ابوحمزه خواندی برای من در ابتدای راه جوانی +
و چه خاطرت عزیز است در نظرم...آنجا که نوه ات "امیر" را در آغوش گرفته ای و او که از نحوه انگشتانش امید می بارد.
بگذار اینستاگرام عکس تو را بردارد هی از صفحات... صفحه قفل گوشی من و بلکم قلبم در تسخیر شماست!

................................صعده...................................................
راستی نگفتم برایتان! تکه قلبم را در صعده  یمن بازیافتم! + تلگرامی باهم صحبت کردیم بعد دوسال مجددا !
شماره امین عوض شده بود! هنوز زنده بود و پر از امید حرف میزد !

............................دل خنکی..............................................
خدایا میدانی که ناامید نیستم! می دانی که سختی های پروژه ارشد را مزه مزه میکنم و اگرچه صدای استخوان هایم را میشنوم اما لذت هم می برم! خدایا خسته جسمی که شوم میخوابم...خستگی روحم را ولی جز تو مرهمی نمیبینم!
خدایا میدانی بیش تر از دیگران می دوم...شاگرد اولشان می شوم ولی از پشت شیشه عینک زندگی عمیقا در انتظار تو ام! نه نتیجه دویدن هایم!
دل خنکی ام تویی...دل خنکی چیزی فراتر از دلخوشی ست...دلخنکی اگر نباشد، پاره های جگرداغم هویدا میشود!
بی سبب نیست که مدام این بیت های این شعر در ذهنم مرور میشود که + :

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بدیم

پرده برانداختی کار به اتمام رفت


گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت





۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۱
رهانویس